رویای نوجوانیم این بود که بروم دانشگاه ، دانشکده فنی...توی مجله ی فرهنگی مطلب بنویسم ...بعد همیشه تصور میکردم که دلم میخواهد عشق زندگیم را اینجوری پیدا بکنم.که مقاله ای بخواند ازم و بیاید دنبالم.
می دانم باور کردنش سخت است.اما همینجوری ها پیدایم کرد.بیست سالم بود.پر از شوق زندگی بودم.پر از این حس که عشق همه چیز است.پر از این باور که زندگی مثل کارتون سیندرلاست و از آن به بعد با خوبی و خوشی با هم زندگی می شود کرد ...
نمیدانستم اخر کارتون سیندرلا تازه اول قضیه ی بد بختیست.از بسکه توی کتاب ها زندگی کرده بودم.از بس که با دنیای واقعی فاصله داشتم.اصلا یادم نیست چجور شد که رفتم جزو گروه موسس مجله...نمیدانم کی اصلا میدانست من می نویسم که آمد سراغم...اصلا یادم نمیاید.هر چه که بود شروع کردم توی اولین مجله ی مستقل دانشگاه به کار کردن.... اول ریاست جمهوری خاتمی بود و تازه نهاد های مدنی داشت شکل می گرفت(متوجهید که من متعلق به ماقبل تاریخ هستم)... توی اولین شماره یک مطلب داشتم درباره ی اگزیستانسیالیسم ...مهم نیست مطلب..لابد خیلی سطحی بوده ..چی میتواند یک بچه ی بیست ساله بنویسد درباره ی اگزیستانسیالیسم؟آن هم بچه ی بیست ساله ای مثل من..که نصف وقتش را صرف خودنمایی و جلب توجه های روشنفکر نمایانه میکرد....اما اینهم مهم نیست.میبینید؟ مثلا میخواهم ماجرای اولین عشقم را تعریف کنم.هی از این شاخه میپرم به آن شاخه.مامانم هم همینجوری یک حکایت را تعریف میکند ..آدم را دیوانه میکند.اما من این کار را آگاهانه میکنم.از این کلک های داستان نویسی مدرن است که هی خواننده بدبخت را بکنی از فضای داستان و .....خلاصه....یکروز دیدم سردبیر...نه مدیر مسوول مجله میگوید : خانم فلانی (راستی آن موقع ملت هم را به وضع جوادی به فامیل صدا میکردند!!! یادتان است؟)اقای کیمیاگر از انجمن قلم میخواهد باهاتان در باره ی مقاله تان حرف بزند.انجمن قلمی ها میخواهند قلمتان را استثمار کنند.کیمیا گر را میشناختم.اسمش کیمیاگر نیست. اما توی داستان کولی کیمیاگر بود...برای همین هم اینجا به این اسم می ناممش .گفتم که کیمیاگر را می شناختم. روزی توی یک سخنرانی دیده بودمش .سخنرانی را افتتاح کرده بود "دانستن بیشتر به قیمت رنج بیشتر تمام میشه ، ایا این دانستن به این رنج میارزه؟" انگار کسی از درون من حرف زده بود.همه چیز برایم کمرنگ شده بود و او پر رنگ.... همان لحظه پیش خودم گفتم :چقدر زندگی کنار مردی که این رو میفهمه لذت بخش باید باشه.و همین.
بعد از آن روز همدیگر را میدیدیم.بی اینکه قراری بینمان باشد.انگار نیرویی مشترک ما را به مکان هایی مشترک میکشاند...توی حافظیه، توی دروازه قرآن ، توی صف سینما حتی .نه که با هم حرف بزنیم ها..نه.او برای من آقای روشنفکر سال بالایی بود که مسوول انجمن قلم بود و رنج را می شناخت و به دست آوردنش ناممکن بود و من برای او دختر سال پایینی عجیب و غریب.(من از همان موقع هم عجیب و غزیب لباس میپوشیدم.تازه ان موقع از حالا هم عجیب تر بودم.درست است که موهایم را آبی و سبز و اینها نمیکردم.اما عین شتر قربانی ازم تسبیح و زلم زیمبو آویزان بود). آرزو میکردم مال من باشد.عاشقش شده بودم.با همه ی عشقی که یک دختر شانزده ساله میتواند به یک هنر پیشه ی سینما داشته باشد .بیست سالم بود.اما از نظر عاطفی بالغ نبودم.هنوز هم از نظر عاطفی بالغ نیستم.من همیشه دنبال مرد هایی میگردم که تصویر پدرم را برایم باز سازی میکنند.(باز دارم کلک داستان نویسی میزنم)
خلاصه...آرزو میکردم مال من باشد.احساس میکردم معنی آن رنج که آدم از تفاوتش با آدمهایی که اطرافش هستند میبرد را می داند ....احساس میکردم همینقدر که آدمی این حس ناب شناختن رنجه را داشته باشد دیگر همه چیز تمام است .
این بود که وقتی مدیر مسوول گفت که کیمیاگر میخواهد باهام حرف بزند باور کردم که قصه ها حقیقت دارند و رویاها می شود که متحقق بشوند.از جلسه مجله که آمدیم بیرون به سمت در خروجی حیاط راه افتادم .از روبرو میامد.موها یش حلقه حلقه ریخته بود دور صورتش و اخمهایش را در هم کشیده بود .(انموقع به نظرم زیباترین مرد جهان میرسید.حالا شاید جایزه زیبایی بهش ندهم.اما هنوز هم در خاطراتم مرد خوش قیافه ای است.)
به هم که رسیدیم لحظه ای مکث کرد: سلام
- سلام
از کنارش رد شدم و رفتم.نایستادم.نمیدانم چرا.اما اگر قرار بود این داستان مثل قصه های پریان باشد نباید می ایستادم .مثل سیندرلا لابد که روی پله ها نایستاد.اینقدر همه چیز خوب بود که نمیدانم چرا فرار کردم.
برایم پیغام داده بود که بهش بگویید اگر نمیخواهد با من حرف بزند ،نزند.اما رویش را هم از من برنگرداند.
دو سه روز بعدش باز دیدمش .کیف چرمی سیاهش روی دوشش بود.این بار آماده بود که نگذارد در بروم.
ایستادیم به حرف زدن.دوستانم از پشت سرش رد شدند و بهم چشمک زدند.بهشان گفتم برید سلف من میام .نشان به ان نشان حرف هایمان سه ساعت طول کشید .برایم چند تا کتاب اورده بود .
یادم نیست چیزی هم نوشته بود برایم یا نه، اما اگر آن روز نبود ..فردایش با یک دسته نوشته امد.تیز هوش بود و بیش فعال.میتوانست روی یکعالمه چیز همزمان تمرکز کند.مثل تو.با این فرق که اگر این ویزگی توی تو باعثآرامش بود توی کیمیاگر..حالا به آنهم میرسیم... از همان جا نامه نگاری هایمان شروع شد.فکر کنم یک چمدان نامه از من داشته باشد.میبینید که چقدر مینویسم؟ فکر کنید ادمی که توی سی و سه سالگی اینهمه وبلاگ مینویسد توی بیست سالگی چقدر میتوانسته بنویسد.
برایم کتاب میاورد و من برایش راجع به کتاب ها مینوشتم.او هم برایم دسته های ده دوازده برگی نوشته میاورد.ازهمه چیز مینوشت.از مارکز..از فلسفه..از ادبیات.من را جوری میدید که همیشه آرزو کرده بودم مرد مورد علاقه ام ببیند."شما ذهنی با دریچه های بسیار دارید. من موقع صحبت مرتبا موضوع را عوض میکنم و شما بی هیچ مشکلی بحث را پی میگیرید." خوب لاز به ذکر نیست بگویم که من را شما خطاب میکرد و به فامیل.ان موقع دانشگاه بد جوری اوضاعش خراب بود.شما نسل جدید باور نمیکنید.
یکبار وسط یکی از نامه های رسمی و ادبیش برایم نوشت" دوستت دارم و احساس میکنم این دوستی ..." بقیه اش را یادم نیست.سالهای زیادی گذشته و راستش حتی از اینکه این چیزها یادم است خودم هم تعجب میکنم.نامه هایش را همان سالها دور ریختم.من عادت ندارم هیچ چیزی از خاطرات گذشته را نگه دارم.وقتی یک رابطه تمام میشود اولین کاری که میکنم اینست که در یک مراسم ایینی تمام نامه ها..عکسها و یادگاری های مشترک را دور می اندازم....اینست که سالهاست یادم رفته چی توی آن نامه نوشته بود.اما یادم میاید آن لحظه توی پاییز نامه را مثل قیمتی ترین شی زندگیم در دستهایم می فشردم و فکر میکردم تا ابد خوشبخت شده ام.نامه ها یش از آن به بعد صفحه به صفحه عاشقانه تر میشد.نامه های من اما همچنان ادبی بود.البته فکر نکنید ما رسما با هم دوست بودیم ها..نه!!! ماحتی دوست معمولی هم نبودیم .هرگز با هم از دانشکده بیرون نرفته بودیم .هرگز یک چایی هم با هم نخورده بودیم .... یکروز همانطور که کنار پنجره ی راهرو کلاس ها ایستاده بودیم به من گفت: من فکر می کنم من و شما میتونیم با هم زندگی کنیم
من هم جواب دادم: من هم همینطور فکر میکنم.
بیست روز بود همدیگر را می شناختیم و تصمیم گرفته بودیم ازدواج کنیم.برایم گفت که از همان موقع که مقاله من درباره ی اگزیستانسیالیسم را خوانده به خودش گفته: این زنی است که میخواهم زندگیم را باهاش تقسیم کنم .
من هم مطمئن بودم او مردیست که میخواهم زندگیم را باهاش تقسیم کنم.ان موقع موبایل و این حرف ها نبود. مامان و بابای من هم اگر لطف میکردند هفته ای یکبار تلفن میزدند حالم را میپرسیدند .خودم زنگ زدم خانه و گفتم که کیمیاگر کیست و چی خوانده و که میخواهیم ازدواج کنیم.مامان بابای من هم که در این موارد همیشه در ناف اروپا سیر میکنند بی هیچ مخالفتی گفتند: بیار ما ببینیمش.
ابته تقصیر انها هم نبود.در خانواده ما رسم است دختر ها یک جای خوب درس بخوانند بعد در ضمن دانشجویی کارهای فوق برنامه هم بکنند.بعد در ضمن کار فوق برنامه با یک نفر که او هم همان جای خوب درس میخواند و به کار فوق برنامه علاقه دارد آشنا بشوند تشکیل زندگی بدهند و بعضا مهاجرت کنند .فکر کنم اصلا این پروتوتایپ طبقه مان است....
خلاصه همه چیز خیلی خوب و خوش بود.رفتیم سفر پیش مامان اینها .سه روز گمانم.که مامان اینها داماد آینده را ببینند .(در این اثنا مامان و بابا از ذوقشان همه ی فامیل را خبر دار کرده بودند) داماد اینده پسندیده شد و من هم توسط خانواده ی داماد که با یک دسته گل آمدند سر قراری که بیرون باهاشان گذاشته بودم پسندیده شدم.همه چیز عین داستان ها بود .درست عین داستانها.فقط من متوجه نشده بودم که اگر او نقشش را در داستان زیادی خوب بازی میکرد دلیلش این بود که این نمایشنامه را قبلا پنج شش بار بازی کرده بود..نه که نقش بازی کند.نه.عمیقا عاشقم بود و عمیقا میخواست با من زندگی کند.هیچ چیز را هم از من پنهان نکرد.اما من باید از خودم میپرسیدم دو تا نامزدی و سه تا رابطه ی جدی غیر نامزدی اگر به هم خورده دلیلش چی بوده..باور کنید حتی یکبار هم از خودم نپرسیدم .جوابم را آماده خودم به خودم داده بودم:هیچ زنی درکش نمی کرد.من تنها زنی در دنیا بودم که درکش میکردم و حالا که پیدایم کرده بود دیگر همه چیز حل بود... آن روزهای پاییز و اوایل زمستان همه چیز خیلی خوب بود .من روی ابر ها راه می رفتم.هر روز ساعتها با هم قدم میزدیم.حرفهایمان با هم تمام نمیشد.تا اینکه...........
کیمیاگر به خاطر کار پدرش شهر دیگری به دنیا امده بود.باید می رفت یک گواهی نمیدانم چی از انجا بگیرد .وقتی برگشت برای اولین بار دعوا کردیم.سه ماه از آشناییمان میگذشت .مقاله من را یکی از پسر های مجله تایپ کرده بود که عاشق من بود و فکر کنم که هنوز هم عاشقم باشد....حد اقل طبق آخرین اخبار. مقاله ام را داده بودم تایپ کند چون خودش تعارف کرده بود.مقاله اصلا یادم نیست چه بود.یک مقدمه ی سطحی فخر فروشانه راجع به فروید گمانم....
البته من آن موقع قبول نمی کردم که طرف عاشقم است و طرف هم اعتراف نمیکرد.حالا فکر نکنید من از اینهایی هستم که دور و برم پر از خاطر خواه است ها..نه بابا.در کل عمرم همین سه چهار تا بیشتر نبوده اند.خوب وقتی طرف میگوید دوست معمولی ایم بده مقاله را تایپ کنم.تو هم بیست سالت است و از جذابیتت لذت میبری خوب معلوم است که مقاله را میدهی تایپ کند.اولین دعوا از همان جا شروع شد.درست سه ماه از شروع رابطه گذشته بود.کیمیاگر فهمید که طرف مقاله من را تایپ کرده ...برایش این کار عین خیانت بود.من این قضیه را برایش تعریف نکرده بودم.یعنی اصلا مهم نبود که تعریف کنم... وسط حرفهای روزمره حرفش پیش آمد و گفتم که فلانی مقاله را تایپ کرده . اصلا یادم نیست چه چیز هایی به گفت و من چه جواب هایی دادم.فقط یادم است که گفت آدمی که چیز های بی اهمیت را قایم میکند و می تواند درباره شان دروغ !!! بگوید میتواند درباره ی چیز های بزرگ هم دروغ بگوید... ازهمان روز بود که رابطه ی ما افتاد توی یک سیر تخریبی متقابل میگویم متقابل چون هر دو هم را آزار میدادیم....عاشق هم بودیم....دیوانه وار ....و همین همه چیز را بدتر میکرد.کم کم روی دیگری از او میدیدم که هر روز بد تر میشد...مدام باید به بازجویی های بیپایان درباره ی همه چیز زندگیم پاسخ میدادم. و من هر روز بیشتر و بیشتر در پاسخ ها اشتباه میکردم.تاریخ ها را با هم قاطی میکردم .
یکبار برایش از دو کبوتری حرف زدم که پشت پنجره دیده بودم .
دفعه ی بعد گفتم کبوتر ها ....
مطمئن بود که ها یعنی دو تا نبوده اند و بیشتر بوده اند و من دروغ گفته ام و این نماد ناخوداگاه من است که در زندگیم مردهای زیادی بوده اند و من قادرم واقعیت را تغییر بدهم .کم کم هراسش از اینکه من درمورد تعداد مردهایی که در زندگیم بوده اند به او دروغ گفته باشم تبدیل به این میشد که من دروغ هایم را باور کرده باشم....یعنی مثلا من توی زندگیم بیست تا مرد بوده باشد به او گفته باشم دو تا و بعد خودم باور کرده باشم که واقعا دو تا بوده اند و نه بیست تا...
مشکل اینجا بود که تیز هوش بود.(اذعان میکنم که همه ی مرد های زندگی من هوششان از حد طبیعی بالاتر بوده ، خدا می داند چرا.لابد برای اینکه خنگی من را جبران کنند) .هیچ چیز را فراموش نمیکرد.فکر کنید تمام انرژی ای را که تا آنموقع صرف تمرکز روی فلسفه های عجیب و غریبی که روانشناسی و روابط انسانی و اجتماعی را با فیزیک پیوند میدادند می کرد یکدفعه روی کشف راز ها و دروغ های زندگی من متمرکز کرده بود .من زیر بار آن همه هوش له میشدم و در عین حال احساس گناه میکردم از اینکه این
ادم به این باهوشی را دارم حرام میکنم.
من نمیفهمیدم کیمیاگر مریض است.فکر میکردم عشق همه چیز را درمان میکند.فکر میکردم من میتوانم با عشقم از او محافظت کنم. احساس میکردم که من مقصرم و باید مشکل را من حل کنم.
به آن سالها که بر میگردم میبینیم چرا یک کارگاه خشونت نبود که من بفهمم همه ی چیز هایی که تحمل میکنم خشونت است؟چرا هیچ کس نبود که دستم را بکیرد من را از گردابی که تویش افتاده بودم بکشد بیرون؟
نامه های دوستانم را میخواند ....اجازه نداشتم دیگر با پسر های کلاس یا مجله حرف بزنم.از مجله آمدم بیرون چون او اعتقاد داشت همه ی کسانی که انجا جمع شده اند برای دختر بازی آمده اند .من را متهم میکرد به اینکه " یک مشت زن افسرده مثل تو و فروغ فرخزاد ..." ومن باور میکردم که من مشکل دارم .دست از نوشتن کشیدم.نمیتوانستم بنویسم.تمام مدت گریه میکردم.هر از چند گاهی به او میگفتم تمامش کنیم و او را از خودم میراندم .فردا برمیگشت.زیر چشمهایش گود رفته بود.میگفت که بدون من نمیتواند زندگی کند.قول میداد که همه چیز درست میشود.من هم قول میدادم ازارش ندهم.قول میدادم همه چیز را برایش تعریف کنم .
اما باز نمیشد. مشکل این بود که من گذشته ای نداشتم تا برایش تعریف کنم.گذشته ی من کتاب ها بودند و شیطنت های معمول دانشگاه و یکی دو تا پسری که باهاشان دوست بودم ...چیزی برای تعریف کردن وجود نداشت. برایم مراقب گذاشته بود باور نمیکنید میدانم ...مراقب هایی که برایم گذاشته بود بهش خبر میدادند که من مثلا با فلانی سلام و علیک کرده ام ....تک تک حرکات من را بهش گزارش میدادند و من در یک کابوس دائمی زندگی میکردم.با این احساس که یک آدم نا مناسب و هرزه هستم.با این احساس که بد هستم .مثل همه ی قربانیان خشونت .
اوایل شوخی کنان میگفت: اگر من با زنهای دیگر رابطه داشته باشم تو چکار میکنی؟
و من جواب می دادم :اگر تو حیطه خونه من نیاریشون برای من مهم نیست.
از من نپرسید چرا اینجوری جواب میدادم.لابد فکر میکردم اینجوری روشنفکرانه تر است .هنوز خیلی بچه تر از این بودم که بفهمم تعهد قدم اول یک رابطه ی جدی است .
کم کم کار به جایی رسید که به من میگفت که من لیاقت تعهد را ندارم.چون خراب بوده ام و لیاقت ندارم مثل یک زن محترم بهم متعهد بمانندو که مامان و بابام هم میدانسته اند که دخترشان خراب است و برای همین اینقدر راحت برخورد کرده اند....
یکبار که همه بچه ها خانه شان بودیم یکی از دخترهای دانشکده را که با خیلی ها میپرید به بهانه ی امتحان کردن شرابی که انداخته بود برداشت برد توی اتاقش...شاید کاری هم نکردند.نمیدانم.گمانم داشت من را امتحان میکرد ....من له شده بودم.عکس العمل نشان ندادم.خندیدم و با بچه ها که همه با وحشت بهم چشم دوخته بودند گپ زدم و وانمود کردم اتفاقی نیفتاده است ..دیگر خودم نبودم.دیگر خودم هم خودم را نمیشناختم.اما فکر کنم از همان موقع بود که فهمیدم یک چیزی توی این رابطه درست کار نمیکند (چه عجب!!!)شروع کردم به پنهان کردن خرده ریز هایی از زندگیم که برایم مانده بود بود.اینکه نگذارم کیفم را بگردد....نگذارم نامه هایم را بخواند.میشد یک بعد از ظهر را توی خیابان به دعوا کردن بگذرانیم به خاطر اینکه حاضر نمیشدم کیفم را بگردد.او مطمئن بود من در کیفم از یکی از خاطر خواه هایم هدیه ای دارم ...و من با تمام وجود از کیفی که هیچ چیز تویش نبود دفاع میکردم. ...به خودم قول میدادم عذابش ندهم.اما نمیشد. او هم در حمله های پشیمانی قول میداد که دیگر به من مشکوک نباشد . اما باز در حالت شک که قرار میگرفت همه چیز یادش میرفت .رفتیم پیش روانشناس.زنیکه او را از رابطه های قبلیش می شناخت.اما به من نگفت او مریض است.
کیمیاگر به روانشناس گفت از اینکه من میخندم و جلفم و جدی نیستم ناراضیست.از اینکه من دروغگو هستم ناراضیست.
روانشناس هم به من توصیه کرد سنگین و رنگین باشم و نخندم توی خیابان و راستش را هم بگویم .مانتوی بلند و کفش پاشنه دار پوشیدم (خودم هم باورم نمیشود) دیگر نخندیدم ...دیگر اصلا خنده ام نمیامد.چیزی از ان دختر شاد باقی نمانده بود که بخواهد بخندد. .. احساس گناه میکردم.از خودم،از همه چیز متنفر بودم.نا امیدانه عاشقش بودم و سعی میکردم نقش قهرمان یک رمان را بازی کنم.من زندگی نمیکردم ادای زندگی کردن را در میاوردم تا به قهرمان های آثاری که خوانده بودم شبیه تر و شبیه تر باشم.میخواستم آن عشقی که سر از پا نشناختن است تجربه کنم.میخواستم گم بشوم، ذوب بشوم در عشق. اثر تذکره الاولیا خواندن توی سنی که آدم باید رمانهای سبک بخواند همین است دیگر.
(همینجا ترمز کنید.تمام این چی هایی که مینویسم و این حالت تب الود آن موقع مخصوص قربانیان خشونت خانگی است .تمام این علائم بیماری وابستگی است که به وفور در قربانیان خشونت خانگی که اراده ازشان سلب میشود به چشم میخورد.گفتم رمانتیک نشوید یه هو )
وقتی بچه های انجمن اسلامی امدند به من پیشنهاد کردند که کاندیدای انتخابات بشوم برای انجن خواهران و با شوق و ذوق برایش تعریف کردم گفت: اونها خانوم بازند میدونند سراغ کی برند!!
یکروز خانه شان مهمان بودم داشتم توی اشپز خانه به مامانش کمک میکردم.یک چاقو برداشت و گذاشت زیر گردنم: اگر بهم خیانت کنی میکشمت
همه خندیدیم.اما برقی که توی چشمهایش به من میگفت که به هیچ وجه شوخی نمیکند.من را میکشت.من مطمئن بودم که بالاخره من را میکشد.چقدر خوب بود .اینجوری راحت میشدم.... اینجوری بالاخره این قصه تمام میشد.از همان موقع بود گمانم که شروع کردم به اینکه مرگش را ارزو کنم.وقتی میرفت دعا میکردم ماشین زیرش کند.دعا میکردم بمیرد و دیگر نیاید( این هم یکی دیگر از علائم قربانیان خشونت خانگی است)
اما نمیمرد. هر روز بر میگشت و زندگی من هر روز بد تر ازقبل میشد.
یکبار به او گفتم که میخواهم درس فنی را ول کنم و بروم دنبال هنر یا ادبیات و او گفت " من میخواهم زن بگیرم توی خونه ام باشه، نمیخوام من دنبال تو از این شهر به اون شهر راه بیفتم"
فکر میکنم دیگر این جاها که رسیده بودیم دوستش هم نداشتم.فکر کنم اینقدر شکنجه ام داده بود که اصلا توانایی دوست داشتن را از دست داده بودم .سر شده بود همه ی احساساتم. من وقتی نمی نویسم.وقتی احساس میکنم قلمم به بند کشیده شده، سانسور می شود، وقتی میبینم نمیشود ناخوداگاهم را بیاورم روی کاغذ دیگر خودم نیستم.از خودم تهی میشوم.نمی فهمیدم اگر عاشق نوشته من شده بود چرا دیگر نمیگذاشت بنویسم.
نمیفهمیدم مریض است. کسی بهم چیزی یاد نداده بود.یاد گرفته بودم خودم را به خاطر همه چیز سرزنش کنم.اگر دیوانه شده بود من دیوانه اش کرده بودم .نمی فهمیدم که اگر رفتار من در تشدید بیماریش تاثیر داشته این بیماری وجود داشته از قبل و من عاملش نبوده ام.
تابستان در اوج طوفان دعواها بهم گفت: اگر با من ازدواج میکنی خانواده ام بیان با خانواده ا ت صحبت کنند.وگرنه اینهمه راه نکششون تا اونجا.
دیگرنمیخواستم با او ازدواج کنم. اما گفتم که بیایند.نمیخواستم بگوید که من دوست دخترش بوده ام.الان نمیدانم چه اهمیتی داشت اصلا که چی بگوید.نمیدانم چرا خودم را خلاص نکردم.گمان کنم هیچ کس نبود که از من حمایت کند.بغلم کند و بگوید همه چیز درست می شود .هیچ کس نبود که جلوی او بایستد و بهش بگوید که برود گم شود .مامان و بابای من همانطور که راحت او را پذیرفته بودند همانطور هم در زندگی من مثل سایه شرکت میکردند.هیچ کس به من نگفت که مهم نیست هر چیزی که او بگوید.که این بازیهر دو طرفش باخت است و چیزی برای بردن ندارد.هنوز یاد نگرفته بودم میشود به همه چیز پشت پا د و همه چیز را رها کرد و خوشبخت بود.فکر میکردم عشق که مام بشود، دنیا هم تمام میشود....عشق برای من همه چیز بود....
خانواده اش امدند صحبت کردند.اما نتیجه صحبت این شد که خانواده من گفتند فعلا همینجوری که هستند باشند تا ببینیم.تا ببینیم یعنی راضی نبودند.اما من کم تجربه بیست ساله حمایت بیشتری لازم داشتم.
پاییز آن سال بدترین دوران زندگی من بود.اینبار به همه انواع خشونت خشونت رسمی و اشکار هم اضافه شده بود.دیگر چیزی از روحم نمانده بود که از دست بدهم...شروع کردم با چنگ و دندان مقاومت کردن.شروع کردم جلویش ایستادن.جوابش را دادم.میخواستم غرورم را پس بگیرم اما راهش را بلد نبودم.نمیدانستم بهترین راه اینست که پشتم را بکنم به رابطه و بروم .می جنگیدم تا خودم را ثابت کنم.انگار او خداوند بود . میزان غلط و درستش اهمیتی داشت.هنوز برایم با اهمیت تر از آن بود که بگذارم و بروم.نمی فهمیدم چیزی برای ثابت کردن به یک ادم بیمار وجود ندارد.نمیفهمیدم خودمم که باید باور کنم که درست زندگی کرده ام با معیار های خودم .
زبان درازی هایم، مقاومتم،برگرداندن عین حرف ها یش به خودش او را بر میانگیخت.خشمش را با دست بلند کردن روی من بیرون میریخت.گمانم از این کتک خوردن لذت میبردم.انگار داشتم به جهان ثابت میکردم که من تا پای کتک خوردن هم برای عشق میروم.انگار جهان به فلان جایش باشد که من کتک بخورم یا نخورم.اما من قصه ی خودم را زندگی میکردم.عادت داشتم قهرمان قصه باشم و خوب خیلی خوب بود که قهرمان قصه کتک هم بخورد و رنج هم بکشد .میخواستم تا پای جان پای عشق بایستم.خیلی برای بقیه زندگی میکردم.ادم وقتی خیلی جوان است نمیداند ارزش تک تک لحظه ها بیشتر از آنند که صرف توجیه کردن یا توضیح دادن چیز ها به دنیا بشوند.
اخرین بار یادم نیست چی بهم گفت .. گمانم یک چیز ی در ستایش کمالات و سلامت اخلاقی یکی از دخترهای بسیار کرموی دانشکده که از قضا چادری هم بود چیزی گفت ( دختره اخیرا نامزد کرده بود.بحث این نبود که او مثلا عاشق دختره باشد.لابد مثلا گفته بود خوش به حال نامزد فلانی که چنین جواهر خوبی از اخلاق نصیبش شده ..)
یا اینکه من بی هوا پسر عمه اش را با توجه به نظریه ی بازیهای اریک برن تحلیل شخصیتی کرده بودم و بهم گفته بود که خفه بشوم.
(دو تا دعوای اخر درباره ی ای دو موضوع بود .یادم نیست کدام به کدام است)
جواب دادم: چرت و پرت نگو ...
داشتیم توی تاکسی با هم میرفتیم به یک مقصدی آرنجم را گرفت ...و فشار داد : خفه شو میزنم توی دهنت!
می دانستم اینجا نقشم توی فیلمنامه چیست ...تازگی ها کوچکترین چیزی باعث میشد دستش را روی من بلند کند.
- بزن ، تو که تازگی ها دست بزن هم داری !
و زد توی دهنم.برق از چشمهایم پرید نمیدانم چرا یک چیزی با آن تو دهنی توی من فرو ریخت ... به راننده گفتم: نگه دار اقا من پیاده میشم.
پیاده شدم .میدانستم تمام شده.نمیدانم چرا.شاید صحنه ی مناسبی برای پایان یک رمان بود.
دستم را که کبود شده بود همانروز به دوستانم نشان دادم : بعدا نگید چرا من از این جدا شدم .
و دوستانم گفتند :خوب کاری میکنی !
فردا عصرش یکی از دخترهایی که از او خوشش میامد اما نقش دوست معمولی را بازی میکرد آمد خوابگاه سراغم.یادم نیست خوشحال شدم یا نه از اینکه واسطه ای تراشیده تا با هم آشتی کنیم.دیده اید که...آدم میداند باید ببرد..اما ته دلش میخواهد آن لحظه هه را هی به تعویق بیندازد.
دیدم این دست ان دست میکند .بهش گفتم :چی شده؟
بهم گفت که عصر روز قبلش با هم بوده اند و گشت گرفته شان او را ول کرده بودند و کیمیاگر را شب برده بودند بازداشتگاه .آن روزها را درست به یاد نمیاورم.یادم میاید رفتم با خانواده اش دادگاه شهادت دادم که اینها با هم رابطه ای ندارند وبعد از همان در دادگاه بی اینکه با او حرف بزنم سوار شدم و آمدم .فکر کنم باباش آمد دنبالم ...یادم نیست چی بهش گفتم.
یادم است که از من معذرت میخواست مدام.همه چیز آن روزها توی مه فرو رفته است.چند روز بعد مادرش امد دم کتابخانه دانشکده دنبالم....گفت که دوستهایم زیر پایم نشسته اند و که اشتی کنم.
- کتکم زده، بهم خیانت کرده ، چی دوستهام زیر پام نشسته اند؟ تصمیم خودمه پاش هم وایمیسم.
روز آخر رفتم کتابخانه قسمت کامپیوتر ها سراغش .نشسته بود پای کامپیوتر ...نشستم روی یک صندلی چرخان نزدیک میزش و حلقه را که با هم خریده بودیم در اوردم و گذاشتم روی میز .خیلی سینمایی(حتی یادم میاید صحنه را در ذهنم تمرین کرده بودم) بهش گفتم که من را باید همانجوری که هستم بخواهد و من عوض نمیشوم .
راهم را کشیدم و آمدم . چند تا واسطه تراشید .اما من دیگر نمیخواستم برگردم.
اینجوری از او جدا شدم.له شده، داغان، 43 کیلو وزن (ده کیلو از الان کمتر !!!) در ضمن به عنوان قهرمان داستانی که بودم حواسم را جمع کردم تا همه بفهمند که من چقدر لاغر شده ام و چقدر زجر کشیده ام.بی اینکه چیزی بگویم...اما تمامی شرایط را فراهم کردم تا دوباره جیران قبلی بشوم و همه متوجه بشوند که جیران این یکسال به خاطر او بوده که به آن موجود تبدیل شده بوده انقدر هم بچه معروف بودم که توجهات رویم متمرکز باشد. فضا هم از قضا انقدر خاله زنکی بود که زمینه برای پخش شایعات بی اینکه من دهنم را باز کنم فراهم باشد(این ها را بار اولی است که حتی به خودم هم اعتراف میکنم). لازم هم نبود حرفی بزنم واقعا گودی زیر چشمهایم جای همه چیز حرف میزد.انقدر حرف میزد که کیمیاگر وجهه اش را خیلی جاها از دست داد....
فی الفور موهایم را تیفوسی زدم .برگشتم مجله و با اولین جایزه ای که دو ماه بعدش برای طنز نویسی بردم یک مانتوی کوتاه چهار خانه که تازه مد شده بود خریدم ...
همه چیز به حالت طبیعی برگشت ، در ظاهر ...اما من بعد از آن دیگر آن آدم قبلی نشدم.آن رابطه من را برای همیشه عوض کرد.تا سالها نتوانستم هیچ مردی را دوست بدارم یا به هیچ مردی اعتماد کنم ... مطمئن بودم زندگیم تمام شده است.تصمیم گرفته بودم خودم را وقف ادبیات کنم ....
حالا که به آن سالهای دور نگاه میکنم خوشحالم که به جای کیمیاگر با یک مرد روشنفکر نرمال دوست نشدم.انوقت ازدواج میکردم.الان سر کار مهندسی میرفتم.بچه داشتم. بچه ام لابد 5،6 سالش بود ...یا بیشتر.از زندگیم راضی بودم ...اما خیلی از تجربه هایی که داشتم را نداشتم.هرگز زبان نمیخواندم ...مترجم ادبیات نمیشدم.روزنامه نگاری نمیکردم .مترجمی همزمان نمیکردم.بورس نمیگرفتم....هرگز با این همه آدم جالب آشنا نمی شدم هرگز عاشق تو نمیشدم وهرگز این آدمی که هستم نبودم.
یک داستان دیگردر باره ی این رابطه دارم. مال هفت هشت سال پیش.بعدا باید بخوانمش ببینم چقدر فرق کرد ه ام.اینبار مینو و مهرنوش همراهشان بود داستان.حتی حوصله نکردم بخوانم یک ورقی زدم و بهشان پسش دادم ....حالا شاید بعدها حوصله ام بشود.چه میدانم ؟
