<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برای تو </title>
<link>http://baryeto.blogfa.com</link>
<description>تجربه های زنانه..تجربه های غربت ..در وطنم یا هر جای دنیا که هستم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 15:59:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حقیقت به ضرب چماق محو نمیشود!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>  
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; WIDTH: 448px; PADDING-RIGHT: 8px; HEIGHT: 317px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/-txFJdnTcqto/TzO2u5t7TJI/AAAAAAAABho/AmfHrCXpCRs/s1600/manos.jpg&quot; width=600 height=400&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکبار کدیور توی یکی از سخنرانی هایش گفت: بابا جان! شاید مردم نخواهند به بهترین شیوه زندگی کنند.شاید نخواهند بروند بهشت.به زور میخواهید به بهشت هدایتشان کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقیقت همینست.کسی را به ضرب چماق به بهشت نمیبرند. در واقع من فکر میکنم اگرملائکه ی قضاوت بهشت و جهنم  شما باشید ترجیح میدهم بروم جهنم.خوب ویرجینیا ولف که خود کشی کرده حتما میرود جهنم.سیمون دو بوار و فروغ فرخزاد هم که زندگی آزاد داشته اند ایضا. لورکا هم که همجنس گرا بوده ...بقیه ی آدم هایی که من دوست دارم باهاشان دمخور باشم هم هر کدامشان یک گیری دارند از نظر شماها. اگر شما قرار است بروید بهشت و آنها جهنم خوب من همینجا اعلام میکنم که جهنم را ترجیح میدهم به بهشتی که تویش مصاحبانی مثل شماها اشته باشم.راستش مصاحبت با شماها خودش یکجوری جهنم است. ممنونم از لطفتان.من را ارشاد نکنید و خدایتان را به رخ من نکشید و خوانندگان این وبلاگ را به کفر و چی و چی متهم نکنید .شما نه پیامبرید نه حتی بنده ی درستکار خدا، هیچکدامتان گمانم &lt;STRONG&gt;إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم ٌ&lt;/STRONG&gt; را هم نشنید ه اید .حقیقت اینست که حتی با قانون های خودتان هم این چند روز بد جوری گناه کردید به گمانم.این از این.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میماند زنهایی که مرجع علمی بحث هایشان پدران و شوهرانشان هستند.یکجوری میگویند پدر من اینجوری رفتار نمیکند انگار پدرشان وحی منزل است و چون پدرشان یا شوهرشان اینجوری رفتار نمیکنند پس این مشکل در جامعه ایران وجود ندارد &quot;بابایم هوایم را دارد&quot; &quot;همسرم هوایم را دارد&quot; &quot; مرد هایی که من میشناسم اینجوری نیستند&quot;.... باز همان قصه ی همیشگی ،شما دارید خودتان را با مرد های دور  وبرتان متعین میکنید. فکر میکنم خیلی هایتان اینقدر هیجان داشتید که اصلا نفهمیدید که من گفتم: به جهنم مرد ها هر جوری که فکر میکنند و که ما باید هویت مستقل خودمان را تعریف کنیم.و بله! از قضا بسیاری مرد ها اینجوریند و جامعه اینست و مرجع من پدر خودم یا پارتنر خودم نیست بلکه مطالعات جنبش زنان است و انبوه نامه هایی از رنج زنان که دریافت میکنم و جلساتی که تویشان شرکت کرده ام و کتابهایی که خوانده ام. متاسفم که خشونت را توجیه میکنید و ان را بر حق میدانید.متاسفم که حتی از خودتان سوال هم نمیکنید ایا باور هایتان درست است یا نه. فکر می کنم بیشتر از همه چیز دلم برای استدلالهایتان میسوزد.جوابی وجود ندارد برای آدمی که با خوشحالی و خوشباوری تبعیض را میپذیرد.فقط امید است به جامعه ای بهتر که تویش از بچگی آموزش درست دریافت کنید تا یاد بگیرید که میتواند جور دیگری فکر کرد.انکار اینکه خشونت در همه اقشار و به اشکال مختلف دیده میشود خشونت را ناپدید نمیکند.حقیقت اینست که این بنا از بیخ پوسیده است و هر چی این خانه ی مخروبه را با کاشی های قشنگ تزیین کنیم و هر چی وانمود کنیم که این واقعا یک خانه ی قابل زندگیست از همه جایش میبارد که دیگر چیزی به پایانش نمانده است. کسی بخواهد یا نخواهد ،دولت و مذهب خوششان بیاید یا نیاید. اجازه بدهند یا ندهند زن ایرانی دارد رنج میکشد.زن ایرانی تحت ستم است بخشی از این زن تحت ستم  دارد خودش را پیدا میکند، دارد می جنگد، دیگر بر نمی تابد که نجس باشد. زن ایرانی اگر دلش بخواهد با خدا حرف بزند این کار را وقتی پریود هست هم میکند.خدایش بزرگتر از این حرفهاست که این قوانین مرد نوشته را بر بتابد و این خانه دارد فرو میریزد....واکنشها از هراس است.ا هراس فرو ریختن دنیای امنی که یک سیستم سرکوبگر می سازد. نان و آب هم که تویش باشد مدافع زیاد پیدا میکند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی نوشتن این بدیهیات هم به نظرم اتلاف وقت میرسد.راستش گفتم که :وبلاگ من از قدم بعدی این چیز ها شروع میشود. وبلاگ من را تا کسی شک نکرده باشد به باورهایش نمیفهمد . وبلاگ من برای زنانی نوشته میشود که میجنگند و تن نمیدهند و توجیه نمیکنند.زنهایی که خیلی وقتها احساس تنهایی میکنند و نمیدانند تنهاییشان  درد مشترک ملیون ها زن دیگر هم هست.من می نویسم تا این زنها خودشان را پیدا کنند. همدیگر را پیدا کنند.برای مرد ها جوابی ندارم.پسر های زیادی این وبلاگ را میخوانند و می فهمند. آنها دوستان ورای جنسیت من هستند.کسانی که نیاز به تغییر را حس میکنند. بقیه هم حسابشان مشخص است.زن تحت ستم و سرکوب را درک میکنم و دل برایش میسوزانم وقتی با خوشحالی ستم را میپذیرد و توجیه میکند.اما مرد هایی از این دست را فقط میشود شانه بالا انداخت و از کنارشان گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی گند لاشه این خانه ی ویران را برداشته.میتوانید آن تو بمانید تا روی سرتان خراب بشود.خراب هم میشود.همین الان هم من زیر اینهمه کاشی و رنگ دارم صدای لرزش های پایه هایش را میشنوم.هر چی جیغ بزنید تا صدای این لرزشها را خفه کنید موفق نمیشویدواین خانه فرو خواهد ریخت و  روی سرتان ، اگر نجنبید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; *اگر نظرات من در این پست واضح نیست لطفا به این پست مراجعه کنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://baryeto.blogfa.com/post-12.aspx&quot;&gt;http://baryeto.blogfa.com/post-12.aspx&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 May 2012 15:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن باش!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://mobavatar.com/what%252527s-on-your-mind/i-am-proud-be-a-woman.html&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 292px&quot; class=mobad4 alt=i-am-proud-be-a-woman.jpg src=&quot;http://i.mobavatar.com/what-s-on-your-mind/i-am-proud-be-a-woman.jpg&quot; width=297 height=243&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی تازگی ها برایم تعریف کرد که دخترانی هستند که موقع رابطه ... ادای بچه ها را در می آورند.راستش از وقتی این برایم تعریف شده من وحشت زده ام. دلم میخواهد باهاتان حرف بزنم.با همه ی شماهایی که این وبلاگ را میخوانید.نکند از این دسته هستید شماها هم؟نکند خودتان را پشت یک دختر کوچولو توی رابطه * قایم میکنید؟ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقیقت اینست که مسائل خصوصی و فانتزی ها به خودتان ربط دارد.اما وقتی شما شخصیت بچه را انتخاب میکنید، اما این مورد خاص قضیه یک کمی فرق میکند. از روزی که این را شنید ه ام ، به همه ی نفرتی که از زن بودن در زن ایرانی موجود است فکر میکنم.اینکه بلوغ که میرسد چجوری اندام نورسته را قایم میکنند.  چجور مخفی میکنند همه نشانه های زن بودن را مثل یک گناه. و چجور عصبانی میشوند وقتی چند روز در ماه خونریزی باعث این میشود در باور های جامعه مرد سالار &quot;از پسر ها جا بمانند&quot;. این حس ها از بین نمیرود.توی مذهبی که ما زنها را موقع عادت ماهانه نجس میداند. توی جامعه ای که بعضی مرد هایش (مطابق شنیده ها) چندششان میشود که توی این دوران رابطه داشته باشند و ظاهرا بعضی ها  حتی کمتر طرفشان را بغل میکنند چون سختشان است! ماتبدیل به موجواتی میشویم که بخشی دائمی و کثیف با خود داریم.بخشی ناگزیر.چند بار از دخترهای دور و بریم شنید ه ام که آرزوی یائسه شدن دارند؟ با مرد ها کاری ندارم.جدا از یک اقلیتی، بقیهفکر میکنند که زنها یکجور وسایلی هستند که ماهی یک هفته استفاده ندارند و علاوه بر اینکه استفاده ندارند جیغ میزنند و بد اخلاقی میکنند.حرجی نیست بهشان.فقط یک جمله آقایان محترم:هیچوقت از خودتان پرسیده اید که اگر ماها را بغل کنید.اگر توی ان چند روز ...فقط ان چند روز یک کمی کمک کنید.اگر یک شاخه گل بخرید.اگر زن بودن ما را در این فرصت اجر بگذارید اگر به روی ما نیاورید که : پریودی سگ شدی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر از ما چندشتان نشود...چقدر همه چیز بهتر می شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نگاه مرد ها به ما یک چیز است و نگاه ما به خودمان چیز دیگر.دو تا مساله به هم وابسته است.توی خانه ی ما قدیم ها که ماها در فرماندهی خانه نبودیم هیچ کس از پریود صحبت نمیکرد.نوار بهداشتی مثل کالایی ممنوعه توسط بابا در کیسه های سیاه خریداری می شد و در کمد قایم میشد.لازم نیست بگویم که تمام این قوانین با رسیدن ما به قدرت کلا منحل شده اند و یک جور مشروطه ی زنانه امضا شده.اما خوب همه مرد ها مثل بابای من انعطاف پذیر نیستند. نمیتوانم تصور کنم که زنی که طرفش از این قضیه چندشش میشود چقدر باید زجر بکشد...اما از هیچکدام از اینها نمیخواهم حرف بزنم.از این میخواهم حرف بزنم که ما یک بخشی از هویت داریم که جدا از مرد ها تعریف میشود.آسان نیست خجالت نکشیدن و افتخار کردن به چیزی که همه ازش خجالت میکشند.اما دوست داشتن خود از همین چیز های کوچک شروع میشود.غلبه به مشکلاتمان، غلبه به جامعه مان، زن بودن از همین جاها آغاز میشود. ، ما زنیم، بالغیم، بدن داریم، این بدن زیباست، عادت ماهانه هم دارد.خیلی وقتها از من میپرسید چجوری رسیده ام به این اعتماد به نفس در خودم.خوب حالا بهتان میگویم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمرین کنید که از پریود شدن خجالت نکشید.از لکه های گاه و بی گاه روی لباس یا ملافه ....به زن بودنتان افتخار کنید.به زایا بودنتان. جهان از ما زنها شروع میشود و اینکه میتوانیم جان ببخشیم و زندگی نو بیافرینیم باید باعث غرورمان بشود.مگر درخت وقتی جریان بهار در رگهایش میدود خجالت میکشد؟نه! اصلا فکر کردن به اینکه درخت در اول بهار خجالت بکشد از جریان بهار در آوند هایش هم خنده دار است.ماها هم مثل درختیم در آغاز بهار.به جای اینکه به خودتان و جد اباد زن بودنتان فحش بدهید  از جریان خونی که زنانگیتان است لذت ببرید. فکرکنید که یکی از آن ساحره های قبیله های اسطوره ای هستید در یکی از آن دوران های الهام و خلسه ی خالص. خودتان را به بچگی میزنید تا از زن بودن فرار کنید.اما واقعا حیف نیست زن بودن به این زیبایی ؟ زن باشید.همه جا زن باشید. موقع رابطه هم .و بهش افتخار کنید.شما میتوانید مثل یک دختر کوچک ذوق کنید یا خودتنا ار لوس کنید.اما همان موقع هم نباید باور کنید که یک دختر کوچکید.اگر باور کند که یک دختر کوچکید، اگر انکار کنید بودنتان را یعنی یک جایی یک اشکالی هست. به اندازه ی کافی زن بودنمان سرکوبمیشود توی این جامعه، خومان چرا کمک کنیم به جریان سرکوبگر؟&lt;/P&gt; ما زنیم.عادت ماهانه بخشی از ماست عشق و رابطه * هم بخشی از ماست . بالغ بودن خوشحالی دارد نه خجالت. بالغ بودن یعنی پذیرفتن خود با تن و روانی که داریم. ... و فقط وقتی با این ها آشتی کنیم  از شر این نفرت از زنانگی خلاص خواهیم شد، از شر این خجالت کشیدن دائمی از زن بودن. زن باشید. باور کنید یک زن کامل بودن خیلی بیشتر از یک  نیمه زن نیمه دختر بچه بودن است. </description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 23:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد داشت یک پیاده </title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; WIDTH: 439px; PADDING-RIGHT: 8px; HEIGHT: 413px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://1.bp.blogspot.com/_xMMZ2KV66e8/TNoWAl1qR7I/AAAAAAAAAlo/BdfX9U67_eI/s1600/4770877-mujer-caminando-en-la-playa.jpg&quot; width=677 height=453&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عشق یعنی ساختن و ساختن.اره عشق یعنی ساختن. زندگی مشترک یعنی ساختن. اما مهمتر از ساختن شاید دانستن این باشد که کجا دیگر نمیشود ساخت و تمام کردن به موقع . مثل پیاده شدن از قطاری که روی یک ریل دوار راه میرود اصلا زندگی مشترک من را بد جوری یاد قطار می اندازد. میدوی و میدوی تا به قطاری برسی که تو را به بهشت میبرد.حد اقل قرار است تو را به بهشت ببرد.توی همه داستان ها اینطور نوشته اند. اولش فکر بهشت است و عشق مقصد...اینکه میرسی به جایی و وزندگی خیلی خوب است انجا و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتهی مشکل اینست که بعد از اندکی خود قطار میشود معنی زندگیت.یا بهتر بگویم.مشکل و قتی شروع میشود که قطار میشود معنای زندگیت.میشود خود زندگیت. یادت میرود که قطار وسیله بوده برای تعالی.فقط یک وسیله برای رسیدن به رویاهایت. چیزی که یادت است اینست که باید سوخت بریزی توی مخزن.کم کم اصلا مقصد که یادت میرود هیچ ، خود زندگیت میشود زغالسنگ ریختن توی مخزن قطار تو میشوی بخشی از قطار.هویتت را با قطار تعریف میکنی... خوشحالیت وقتیست که قطار خوب کار کند.و تمام جهان میشود چشمهای اتش که از داخل مخزن تو را انگار به بردگی گرفته است.آره بردگی.قرار بوده تو را به جایی برساند.اما حالا تو برده اش شده ای. شده ای زغالسنگ ریز قطار.تو دیگر آن آدم رویا بینی که سوار قطار شد تا به جایی دور برود نیستی. مهره ای بی ارزشی در یک ماشین که معلوم نیست و مهم هم نیست برایت که کدام جهنم دره ای میرود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای زغالسنگ بگذارید قسط و خانه و ماشین و بچه...یادت میرود هدف عشق بوده تعالی بوده ، لذت بوده.یک دور زدن نم نمک و رسیدن به یک جایی بوده شاید بهتر ازآن ایستگاهی که ازش راه افتاده ای. اصلا یادت میرود قرار بوده به جایی برسی.اصلا بعد از یک مدت یادت میرود نگاه کنی ببینی بیرون قطار چه خبر است. مسخ شده ای توی چشمهای سرخ اتشبار قطار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر سرت گرم سوخت ریختن میشود که نمیفهمی قطار روی ریلی باطل میچرخد.که تو را به هیچ کجا نمیبرد.فقط دورمیزند و دور میزند و دور میزند.همانجایی  هستی که همیشه بوده ای . همان کاری را میکنی که همیشه کرده ای.هیچ لذت اصیلی در کار نیست. هر چه هست بوی روزمرگی است و موهایی که بدون اینکه بفهمی سفید میشوند.تنوع زندگیت میشود مسابقه گذاشتن با یک قطار دیگر.کی تندتر میرود.کی مبلمانش شیک تر است.کی بلند تر بوق میزند.اجتماع انسانی ما میشود ملیون ها و ملیون ها قطار که در دایره های باطل به موازات  هم میچرخند و در رویای مسابقه هی بیشتر و بیشتر زغال  به مخزن زندگیشان میریزند. نمیدانیم که روی ریل های موازی هستیم.نمیدانیم که هیچکداممان هیچ کجا نمی رویم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیفهمیم هم که قطار دور باطل میزند چون همه دارند به موازاتمان حرکت میکنند وهمه دچار این توهمیم که داریم پیش میرویم.هیچ کدام سرمان را بیرون نمیاوریم و نگاه نمیکنیم به دور و بر. یادمان میرود سرمان را بیرون بیاوریم.یا شاید هم اگر سرمان را بیرون بیاوریم تمام توهم خوشبختی  و حرکت به جلو برایمان فرو میریزد...برای همین یاد گرفته ایم که بیرون را نگاه نکنیم.که باور کنیم واقعا  جایی میرویم.که باور کنیم خوشبختیم و چیز هایی که برایشان تلاش میکنیم ارزشهایی واقعی هستند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما لزومی ندارد.واقعا لزومی ندارد.لزومی ندارد رنج بکشیم.لزومی ندارد اینجوری برای چیزهای حقیر رنج بکشیم .میشود یک ایستگاهی پیاده شد و پشت کرد به این ریل ها و رفت .میشود منتظر وسیله نقلیه دیگری شد...میشود همانجا توی ایستگاه نشست و خندید به مسابقه ی قطار های دوار .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع این متن از یکی از شعر هایم امده .یک شعر قدیمی درباره اینکه عشق قطاریست به مقصد جهنم و که باید وسط راه توی یک ایستگاه پیاده شد با یک چمدان خاطره خوب و منتظر قطاری دیگر ماند.اما توی این سالها بزرگ شده ام. یاد گرفته ام الترناتیو دیگری هم هست.لزوما نباید قطاری در کار باشد. یاد گرفته ام میشود پشت کرد و رفت ، دور دور شد. قدم زنان .یکجایی رفت که باد به جای بوی زغالسنگ بوی  دریا و علف با خودش بیاورد. میشود رها کرد فکر قطار سوارها و قضاوتشان را.میشود جور دیگری دید.جور دیگری زندگی کرد. میشود تنها بود وخوشبخت. انوقت است که هر قدم تعالی میشود .انوقت است که هر موی سفید یادگار یک تجربه جدید میشود عشق یک تجربه عالیست.زندگی مشترک هم.به شرطی که سوار آن قطار جهنمی نشوی.یا اگر شدی یک جایی ازش پیاده بشوی  و روی پاهای خودت راه بیفتی  فقط آنوقت است که سفر،هزار تا معنای تازه پیدا میکند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 12:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یک متن ناامیدانه نیست</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 497px; HEIGHT: 366px&quot; class=CSS_LIGHTBOX_SCALED_IMAGE_IMG src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/-bsYGY29C9_c/T56yNc722XI/AAAAAAAAIig/bON2YYNLnmM/s1600/And-they-lived-happily-ever-after-Do-they-xD-disney-princess-18855227-658-436.jpg&quot; width=658 height=436 closure_uid_fnbda5=&quot;41&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی برای مرهم گذاشتن روی درد های ما نمیاید. مرد سوار اسبی وجود ندارد که ما را ترک خودش بنشاند و ببرد.اصلا کجا ببرد؟ آن افق دور دستی که توی کارتون ها زوج خوشبخت در آن ناپدید میشوند در واقع اغاز یک سرزمین دیگر است عینهو مال خودمان.به همین نکبتی.اگر بدتر نباشد.نه! این یک متن ناامیدانه نیست.بر عکس.اینها را میگویم با کلی خوشحالی. زندگی نفرت انگیزیست زندگی ای که با ورود یک نفر دیگر آغاز بشود. میخواهم بگویم  اگر ما بلد نباشیم خودمان را خوشبخت کنیم کسی ما را خوشبخت نخواهد کرد. با عاشق شدن و ازدواج کردن ما تبدیل به ادم دیگری نخواهیم شد.جهان هم تبدیل به جهان دیگری نخواهد شد.افسردگیمان درمان نخواهد شد.مشکلاتمان با مادرو  پدرمان حل نخواهد شد و زندگیمان معنی نخواهد گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش چرا.خیلی وقتها اولش چرا .عاشق که میشویم دنیا جور دیگیریست و ماخوشبختیم.بعد زمان میگذرد و روزمرگی میاید سراغمان.دیگر عشق جذابیت اولیه اش را ازدست داده.زخم های ما دوباره سر باز میکنند و اینبار باید یک نفر دیگر را هم روی همه مشکلاتمان تحمل کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما اگر نتوانیم تنهایی خوشبخت باشیم با هیچ کس دیگری خوشبخت نمیشویم قرار هم نیست بشویم .طرف که اکستازی نیست، آدم است ، زخم ها و دردهای خودش را دارد ناکامی ها و بیماری های روانی خودش را.رابطه یک تعامل است.یک کمک متقابل.قرار نیست کسی ما را درمان کند.قرار نیست کسی بار ناکامی و مشکلات ما را به دوش بکشد.آدمی که میاید با ما زندگی کند خودش به اندازه کافی مشکل دارد.مال خودش را بتواند بکشد هنر کرده. آن توهمی که فیلم ها و شعرها بهمان القا میکنند در دنیای حقیقی جایی ندارد. برای همین میگویم که &quot; هپی لی اور افتر&quot; مسخره است .یعنی اگر نتوانیم هویت مستقل از عشق، زندگی مستقل از عشق و خوشبختی مستقل از عشق داشته باشیم بعد از شش ماه عشق دیگر قادر نیست هیچکدام ازاینها را به ما بدهد و ما دوباره احساس بدبختی  وبی هویتی خواهیم کرد.ازدواج راه نجات از افسردگی و تنهایی نیست. خیلی وقتها تنها تر و افسرده ترمان هم میکند. ان چیزی که توی فیلمهای هالیوود میبینیم و دو تا ادم در صحنه اخر هم را میبوسند و میروند و ما ذوق میکنیم و حسرت میخوریم و دلمان میخواهد یک عشق واقعی !! پیدا کنیم  و برای همیشه خوشبخت بشویم  قدم اول رابطه است. میبینم خیلی ازدختر ها را که زندگی و رویاها را تعطیل میکنند در انتظار مردی که بیاید و با او به آن رویاها جامه عمل بپوشانند.اما خیلی وقتها مردی که میاید سراغمان نه تنها به تحقق رویاهایمان کمک نمیکند بلکه خفه شان هم میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق نجاتبخش ،وجود خارجی ندارد راستش یک کمی احمقانه هم هست اگر وجود داشته باشد.مثل این میماند که ما به وجود آدمی کاملا سالم، بی عقده، ایده ال، بدون بیماری، موفق و خوشبخت باور داشته باشیم  که بیاید مفت و مجانی مشکلات ما را درمان کند و هیچی هم نخواهد .نه! واقعا الان که نوشتم به نظرم احمقانه تر از وقتی میاید که بهش فکر کردم حتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل باور به ناجی جهان.که یکی میاید.جنگ ها تمام میشود.دموکراسی برقرار میشود.حجاب هم شاید ور می افتد...یک امید واهی میبندیم به یکی، خوب بعد یارو خاتمی از آب در میاید. یک آدم مذهبی تا بیخ و بن وابسته به نظام.خیلی هم آدم خوبیست.خیلی هم قابل احترام است.هیچ مشکلی هم ندارد.مشکل ماهاییم که یک هاله ی غیر واقعی نجات بخش دور یارو میپیچیم و منتظریم یارو ما را از همه بد بختیهایمان نجات بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ان چیزی که دلمان را به تاپ تاپ می اندازد هورمون ها هستندو کشش ها. اشکالی هم ندارند.خیلی هم خوبند.رابطه جسمی هم یک بخش مهم از نیاز های آدمهاست.منتهی نباید با عشق اشتباه گرفته بشود.نباید خودمان را توی ادمی که &quot;عاشقش هستیم&quot; بازتعریف کنیم.نباید زندگیمان با او معنی پیدا کند. نباید زندگیمان را تعطیل کنیم تا ببینیم طرف میخواهد برای خوشبخت کردن ما چه اقدامی بکند.نباید توقع احساسات هیجانی و پرواز وخوشحالی مدام را داشته باشیم .کلا کنشهای هیجانی مثل اعتیادند.هیجان داشتن خوب است.منتهی اگر دائما در تلاش برای تجربه هیجان باشیم خوب گمانم مصرف ال اس دی بهتر از عاشق شدن است . هیجان میدهد و بعد هم که  اثرش تمام میشود مجبور نیستید یک مرد  یا زنی را که اصلا حرفتان را نمیفهمد تحمل کنید( من خودم مصرف نکرده ام .نرید بخورید بمیرید بگویید جیران گفت.من غلط بکنم!!!).منظورم اینست که اگر قرار نیست هر روز و هر روز  یک رابطه ای را بسازیم، اگر منتظریم که یک معجزه ای توی زندگیمان اتفاق بیفتد و یک آدم ایده ال بیاید و مارا از همه مشکلات دنیا نجات بدهد ، اگر دنبال ان احساس نشئگی  بدون زحمت هستیم که خوب مواد خیلی بهتر از عشق است.برای آدم ضعیف ،آدمی که نمیتواند بجنگد با روزمرگی ،آدمی که خسته میشود،آدمی که میخواهد همه حسهای خوب از آسمان به دامنش بیفتند عشق و رابطه طولانی مدت بدترین تجویز است. حالا وقتی میگویم بسازید منظورم این نیست که در حد اوشین و زنهای کتک خور سریالهای در پیت ظاهر بشوید. منظورم اینست که ننشینید مثل مجسمه نگاه کنید تا طرف کاری برای خوشبخت کردنتان انجام بدهد. حوصله ام را سر نبرید.یالله بجنبید.وقتی می گویم برای خوشبخت بودن نیاز به کسی نداریم منظورم همین است.ما تنهایی کاملا خوشبخت هستیم.تنهایی کاملا میتوانم خوشبخت باشیم. یک کمی باید بخجنبیم و یک کمی چیزی به اسم زندگی را زندگی کنیم.هر چند باورش مسخره به نظر برسد. چیزی که هست اینست که یک کمی این داستان های در پیت سیندرلا مانند را فراموش  کنیم و برویم دنبال رویاهایمان.اونوقت اگر مردی ما را با رویاهای متحقق شده مان پیدا کرد و دوست داشت و ما هم لیاقت لازم را در ان مرد دیدیم که او را در خوشبختیمان شریک کنیم  ،خوب قدمش مبارک.آنوقت بودن آن مرد، ما را خوشبخت تر می کند وگرنه چه نیازی داریم به بد بختیهایمان یک نفر دیگر را هم اضافه کنیم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 May 2012 13:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنانه!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 415px; HEIGHT: 276px&quot; src=&quot;http://cuidatusaludcondiane.com/wordpress/wp-content/uploads/2011/04/Tomando-el-sol-I.jpg&quot; width=944 height=590&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده مثل دخترهای کوچک ذوق کنید؟ مثل گربه های خوابالود کش بیایید؟ شده کسی تحسینتان کند و بدانید که الکی و برای به دست اوردنتان این چیز ها را نمیگوید؟ شده یکی ساعت دو نصفه شب ایمیلتان را ببیند و بیاید بغلتان کند؟ فقط بغلتان کند.که هیچ چیز نخواهد.هیچ چیزنگوید؟ که اشکهایتان را پاک کند و بهتان بگوید که اشکهایتان هم قشنگ هستند چون اشکهای شما هستندو که زنانه هستند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده خیلی خیلی احساس خوشبختی کنید و احساس امنیت بی اینکه عاشق باشید و بی اینکه احساس خفقان ، ناامیدی  یا وحشت بکنید ؟ شده همینجوری احساس زیبایی کنید و به خودتان در آینه لبخند بزنید؟ شده که بابت دو تا موی دست و پایتان خجالت نکشید و خودتان را  قایم نکنید؟ شده بد اخلاق باشید.پریود باشید.زشت و دماغو باشید و یارو باز هم بهتان بگوید که شما یک زن زیبا و جذاب هستید؟ خوب اگر این ادم خودش یک ادم قوی و موفق باشد خیلی کیف دارد بودنش.حتی اگر بدانید که همین الان است و که شاید فردایی در کار نباشد باز هم می دانید که میتوانید بدانید  اگر این آدم پیش شماست ، انجا  بودن را انتخاب کرده نه چون شما بهش اصرار کرده اید و نه چون &quot;قواعد احترام به زن&quot; اینجور حکم میکنند که راه نیفتد برود خانه شان لکه چون خواسته که آنجا باشد.. که خواسته انجا بماند.که آن گوشه امنی که شما هستید ، آن گوشه امن خارج از روابط سنتی اجتماعی را دوست دارد.انوقت دیگر مهم نیست که این رابطه چقدر طول می کشد. هیچ فردایی نیست.هیچ دیروزی هم نیست.همان لحظه است که میشود آدم حس کند زیباترین و خواستنی ترین زن روی زمین است و کنار کسیست که دست کمش نمیگیرد و بهش احترام میگذارد. که ترحم نمیکند اگر کنارتان میماند.که هیچوقت به شما نمیگوید: نمیدانم...دوستت ندارم ..گمانم دلم برایت می سوزد و شما بیدار بمانید و زل بزنید به سقف و احساس تحقیر شدن خفه تان کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من دارم یکعالمه اولین بار را تجربه میکنم.تجربه میکنم که میشود تحسین شد جای تحقیر. نه! از دوست داشتن و عشق حرف نمیزنم.مردهای زندگی من همه شان عاشقم بوده اند. و من با همه شان به نوعی خوشبخت بوده ام. دارم از نوع رفتار ها و کنش های روزمره حرف میزنم. من عادت ندارم مرد های زندگیم توی رویم تحسینم کنند یا بهم بگویند که من زیبا هستم...عموما پشت سرم تحسینم میکنند و تا جایی که میتوانند حمایت ، اما هیچکدامشان هرگز به خاطر قیافه ام، یا ادبیاتم، یا طرز رفتارم مستقیم بهم نمیگویند  غیر قابل مقاومت، جذاب یا زیبا هستم .عموما همه توی این فضاها بوده اند که دائم حال من را بگیرند.چون گمانم من با سرتقیم و با جنگیدنم و با اعتماد به نفسم مرد ها را کلافه میکنم.خوب حالا کسی هست که  قد کوتاه من را دوست دارد.موهای عجیبم را...کسی که فکر نمیکند من باید لاغرتر باشم یا ارامتر بخندم.کسی که فکر نمیکند من خنگم . دارم یکعالمه اولین بارها را تجربه میکنم.اولین باری که کسی بهم میگوید که من زیبا هستم.که من باهوش هستم. که من دقیق هستم. مردهای زندگی من همیشه ترسیده اند اگر این چیز ها را به من بگویند من زیادی پر رو بشوم و من هم همیشه فکر میکردم اگر مردی اینها را بهم بگوید به نظرم رنگ و بوی دروغ خواهد داشت.اما اینبار این یکی نمیترسد  از گفتنشان و من اصلا احساس نمیکنم دروغ میگوید.شاید چون هرگزتوی تمام سالهایی که این ادم را میشناسم  دروغ نشنیده ام ازش یا شاید چون جزو ان دسته اندکیست که من همیشه عمیقا تحسینشان کرد ه ام.نه.هیچ رابطه عاشقانه ای در کار نیست. اصلا عملا هیچ رابطه ای در کار نیست. جز یک اعتماد عمیق و یک دوستی فوق العاده که دارد باعث میشود من باور کنم که مردهایی هستند که از این قدرت بعضا وحشت انگیز  و زنانه من نمیترسند.یک تراپی آرام پر از محبت که باعث میشود من یک دقیقه شمشیرم را کنار بگذارم و به اغوش کسی پناه ببرم که میدانم برایش نباید زن کامل زیبا باشم.کسی که برایش مدرک من مهم است اما  نه برای اینکه به او هویت ببخشد بلکه صرفا چون من درسم را دوست دارم .میدانم که اگر مدرک هم نداشتم برایش نداشتن مدرک اهمیتی نداشت.کسی که حتی چیز زیادی از خانواده من نمی داند یعنی خانواده من را به عنوان پوان نمیبیند .من را همینجوری که هستم، با همین نوشته های ضد مرد !!!! با همه عشق ها و زخمهایم  پذیرفته و تحسین کرده . یک کمی ته دلم میترسم من را بد عادت کند میترسم بعد که نباشد دیگر هیچوقت اغوشی پیدا نکنم که اینقدر بی قید و شرط باشد واینقدر زنانه بودن من را بخواهد .یکجورهایی دارد من را اهلی میکند و من بعدا عین روباه مسافر کوچولو میشوم .اما وسوسه رها کردن خودم به این جریان ارامشبخش خیلی قوی است...و من دارم مثل گربه ای خوابالود  و راضی در اغاز بهار زیر تابش این خورشیدی که زخمهای تمام زمستانهایم را التیام میبخشد کش میایم.    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 20:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسیب شناسی رابطه گاو نه من شیر و دوشنده !</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; WIDTH: 412px; PADDING-RIGHT: 8px; HEIGHT: 351px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://blufiles.storage.live.com/y1pWjstT0P6xrOMa25I7Drkfx3Il6yeVM4Z_d358djqwkLrEHoha_6K3mjhCojnhzmG&quot; width=533 height=400&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانید که گاو نه من شیر حکایتش چیست. گاو نه من شیر گاویست که نه من شیر میدهد بعد یک لگد میزند همه آن شیر ها را میریزد. یعنی آدمی که کلی محبت میکند و بعد یک کاری میکند که اثر ان محبت از بین میرود. نمیدانم توی همه خانواده ها این اصطلاح را به کار میبرند یانه.اما در خانواده ما بله . و جالب اینجاست که اصطلاح را همیشه هم در مورد زنها به کار میبرند.البته با خوش قلبی تمام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش یک مدت است که این اصطلاح بد جوری ذهن من را مشغول کرده به خودش. ماها سرکوبهای اشکار را خوب میفهمیم.یعنی اگر به یکی بگویی مادر فلان همه شمشیر میکشند رویت که ضد زن بود عبارتت . اما خود همین خیلی فمنیستها بعضا متوجه نیستند که توی اصطلاحات زیبای زبان فارسی چقدر سرکوب هست.اصلا مساله زنان را ول کنیم.گاو نه من شیر را در مورد انسان بررسی کنیم. یا اصلا اول بیایید در مورد گاو مساله را بررسی کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی به صورت منطقی در نظر بگیرید که یک گاو دارید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا بیجا میکنید از گاو نه من شیر می دوشید.میدانید نه من شیر چقدر می شود؟27 کیلو شیر.یعنی عقلتان نمیرسد  هر 3 کیلو شیر را که دوشیدید یک کمی خودتان را تکان بدهید و ظرف شیر را ببرید انبار یا هر جهنم دره دیگری بگذارید؟ یعنی واقعا چون گاو نه من شیر میدهد شما باید همه ی نه من را  یکجا بدوشید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله در اینجا طبق رسوم  باید به گاوهای خواننده وبلاگ بگویم که :گاوها نه من شیر ندهید.کلا یک کیلو شیر بدهید که هر وقت یک کیلو و نیم شد دوشنده کلی هم خوشحال بشود.یعنی برخورد سنتی را میان گاو ها ترویج کنم. اما خوب من گاو متجددی هستم به نظر من حتی اگر من نه من شیر میدهم دوشنده نباید بنشیند انجا و همه ی نه من را بدوشد. یعنی استفاده کننده از خدمات و محبتهاست که باید یک کمی شعور داشته باشد و یک کمی به رابطه به صورت برابر تر نگاه کند. اگر شما دوشنده اید راستش باید بگویم که خوب حقتان است بعد از 27 کیلو شیر که یکجا دوشیده اید بزند سطلتان را برگرداند. چه توقعی دارید؟که گاو نه من شیر بدهد بعد چی؟ یک کم علف که حق طبیعیش است بهش بدهید و بروید پی زندگیتان و باز دوباره فردا برگردید نه من شیر بدوشید؟اخر اصلا این رابطه طبیعی است؟ انوقت سهم گاو توی ایرا رابطه چیست؟ خوب حق دارد بزند سطل را برگرداند. تازه شاکی هم می شوید؟هیچوقت به فکرتان رسیده که یک کادو یا چند تا شاخه گل بخرید برایش؟ازش تشکر کنید به خاطر شیری که میدهد ؟ یا یک کمی کمتر شیر بدوشید ازش؟نه! مثل تاپاله نشسته اید هی 27 کیلو شیر را دوشیده اید بعد که زده سطل را برگردانده شکایت کنان رفته اید به ملت گفته اید که گاوتان نه من شیر است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کرده اید که باید رفتارتان را اصلاح کنید؟ که شاید گاوتان با زدن و برگرداندن سطل شیر میخواهد چیزی را بهتان بگوید که از ماع ماع کردن و از چشمهایش نخوانده اید؟ که شاید میخواهد بهتان بگوید که خسته شده از این رابطه یک طرفه و که لازم میبیند چیزی در قوانین این رابطه تغییر کند ؟ فکر میکنید گاو نه من شیر شما تا ابد هر روز نه من شیر میدهد و بعد لگد میزند ظرف شیر را برمیگرداند؟نه! یکروز صبح که میروید در طویله باز است و گاوتان طنابش را جویده و رفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هیچوقت این اصطلاح را در مورد مردها نشنیده ام. چون ذاتا کسی که وظیفه اش است خدمات ارائه بدهد بی هیچ توفعی زن ها هستند اما نمیخواهم بی انصاف باشم.مردهایی هم هستند که گاو نه من شیرند گمانم .حالا من ندیده ام چیز دیگریست. همین.امروز به این مساله فکر کردم و به اینکه اگر شما هم جزو خاندان گاوهای نه من شیر هستید یعنی خدمات و محبت میدهید و بعد که جوابی دریافت نمیکنید عصبانی میشوید و بعد به خاطر عصبانیت خودتان را سرزنش میکنید فکر کنید به اینکه عیب از شما نیست .عیب از دوشنده است که نمیفهمد کجا بس کند یا کجا یک کمی محبت بدهد.ان نه من شیر را خود شما داده اید و هر کاری دلتان بخواهد میتوانید باهاش بکنید.بنا بر این عذاب وجدان نداشته باشید. طنابتان را بجوید و از این طویله بوگندو خودتان را خلاص کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 13:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنگار!!!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>۱.تزم را تحویل دادم و خیلی خوشگل یک برچسب رویش چسباندند و یک مهر زدند که ساعت 11 و نمیدونم چند دقیقه و چند ثانیه دو شنبه...یا سه شنبه  یا  نمیدونم کی ...تحویل شد.یعنی در این حد دقیق. عوضش نمیدانستند مدارکی که لازم دارند چیست.خیلی ارواح فامیلشان مرتبند!! منتهی من چون خودم وسواس دارم تمام مدارک را میدانستم چیست و برد ه بودم.حالا گیر 5 تا نسخه ای هستم که باید دفتر کپی اماده کند برای 5 تا عضو هیات ژوری.از دو شنبه پیش تا به حال.یعنی یک هفته است معطلم . حالا امروز تلفن کردم گفت چهار شنبه حاضر میشود. چهار شنبه من باید ببینم و اوکی بدهم و احتمالا تا جمعه عصر همه شان حاضر است . بفرستم برود برای گروه اساتید که یک تایم بدهند که همه شان میتوانند بیایند و خلاص بشویم . دارم پرزنتیش را آماده میکنم از ان نسخه های چیز....اسم انگلیسیش یادم نمیاید .به اسپانیایی میگویند دیاپوزیتیو.از اینهایی که روی دیوار بزرگ نشان میدهند و هیچ کس هم هیچی نمی فهمد. یا حد اقل من که توی هر جلسه دفاعی شرکت کرده ام هیچی نفهمیده ام.چون یارو که چند سال روی قضیه کار کرده  گفتن خیلی چیز ها را غیر لازم میداند .گروه ژوری هم که تز را خوانده اند ...بقیه هم که اصلا نمیدانند قضیه چیست و انجا هستند که دست بزنند .بعد هم چی را میشود توی بیست دقیقه خلاصه کرد؟فقط که همین چهار صد صفحه نیست . کی میتواند تمام تنهایی من توی این چهار سال..همه چیز هایی که از دست داده ام یا به دست اورده ام ....همه لحظاتی که سر تز گریه کرده ام ، قدم زده ام و فکر کرده ام..ساعت های بی انتهایی که توی کتابخانه روی کتابها گذرانده ام را توی بیست دقیقه توضیح بدهد؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا جلسه دفاع یک جور تئاتر مسخره است. یعنی ارائه، مسخره است.میتوانند تمام جلسه را به امتحان مانندی تبدیل کنند که در آن هیات داور سوال کند از امتحان شونده. اما خوب رسم بر این است که یارو اول کارش را پرزنت کند . حالا خلاصه من دارم کارم را برای پرزنت شدن اماده میکنم. یکماه و نیم دیگر و بعد برمیگردم ایران. باور نمیکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۲. دیروز فستیوال ملل بود.رقص های محلی، صنایع دستی، غذا ، موسیقی و مشروبهای محلی ....از1 ظهر تا 9 شب انجا بودیم.البته نه شب من تمام کردم.یعنی واقعا دیگر نمیکشیدم .بعد از خوردن غذای اوروگوئه ای ،غذای یونانی ، هندی ،ونزوئلایی ، مکزیکی ، استرالیایی و یک جای دیگر در امریکای لاتین که چون داشت از چشمهایم هم غذا بیرون میامد حتی به باجه نزدیک هم نشدم  و یک جاهای دیگر که یادم نمیاید. خفه کردن خودمان با رقص در یک بار دومینیکنی...صرف مقدار زیادی الکل بد کیفیت در باجه کوبا، مکزیک و .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت نه شب بریدم.بچه ها میخواستند باز توقف کنند در خانه ای دیگر که من گفتم که دیگر نمیتوانم و برمیگردم.اونوقت بود که همه تصمیم گرفتند با من همراهی کنند و انوقت بود که همه متوجه شدند که دارند از خستگی میمیرند.نظر به اینکه فستیوال در شهری دیگر بود.ساعت 11 رسیدیم خانه. برای من که اهل مشروب نیستم خیلی واقعا تلاش فرهنگ دوستانه ای بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۳.امروز صبح مجبور شدم بروم توی کافه ی زیر آپارتمان قهوه بخورم تا بتوانم روزم را شروع کنم  البته ساعت 11 ظهر!!! متنفرم از زندگی اینجوری .برای همین است که از گذراندن اخر هفته به شیوه ی معمول یعنی عرق خوری و دیسکو . ....بدم میاید .در حین خوردن قهوه دوست کلمبیاییم که طبق معمول با دوست پسرش دعوایش شده بود امد تا مشکلاتش را با من مشاوره کند.منتهی حل مشکلش یک جمله است: حسود نباش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتهی با گفتن من که دوستم از حسودی دست بر نمیدارد.حسودی از اعتماد به نفس پایین میاید و این چیزیست که درمان لازم دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هم برگشتم بالا و حالا که دیگر با قهوه سردردم کمی بهتر شده بود دو تا حمام و توالت خانه را شستم.یک همخانه ای کثیف داشتم که رفته  و جایش یک دختر جدید میاید.نمیخواستم دختره بیاید وضعیت حمامی را که همخانه کثیف ازش استفاده میکرد ببیند.در حقیقت من و مارتا این یکی همخانه ام پایمان را ماه ها بود توی حمام کثیف نمیگذاشتیم. نمیخواهم توصیف کنم که  چه وضعی داشت.حتی با وجود دستکش هم تمیز کردنش تهوع اور بود. حالا هم آمدم یک پست کوتاه!! روزمره بنویسم که طبق معمول شد به این درازی.گاهی نوشتن این چیز ها لازم ست.چون بعضی وقتها به نظر میرسد که خواننده های وبلاگ از من یک تصویر ابستره دارند .نه! من هم مثل همه مردم دیگر توالت میشویم و یک زندگی روزمره دارم با همه نگرانیهای مالی  و عاطفی و دل درد و سر درد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تازه حالا هم باید برگردم سر ترجمه یک فیلم اشغالی . اما خوب زندگی همین است دیگر.و خیلی هم قشنگ است و خیلی هم کیف دارد .همین . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* اینجا سعی کردم یکسری عکس به درد بخور براتون بگذارم از حال و هوای فستیوال .امیدوارم همه اش فیل* نباشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 465px; HEIGHT: 267px&quot; id=_detail_imageZoomOriginal title=&quot;Fuengirola. Feria de los pueblos&quot; alt=&quot;Fuengirola. Feria de los pueblos&quot; src=&quot;http://static.photaki.com/fuengirola-feria-de-los-pueblos_32317.jpg&quot; width=618 height=367&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 524px; HEIGHT: 363px&quot; class=CSS_LIGHTBOX_SCALED_IMAGE_IMG src=&quot;http://2.bp.blogspot.com/-QhXZSbixAtA/TfsQeCa4wTI/AAAAAAAAA3U/GixtjufmXEg/s1600/20.jpg&quot; width=1600 height=1200&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 434px; HEIGHT: 310px&quot; class=&quot;aligncenter size-full wp-image-6658&quot; title=&quot;Festival Internacional de los Pueblos en Fuengirola&quot; border=0 alt=&quot;Festival Internacional de los Pueblos en Fuengirola&quot; src=&quot;http://sobremalaga.com/wp-content/uploads/2011/04/fip-fuengirola.jpg&quot; width=500 height=312&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.malagaes.com/noticia.asp?id=24989#&quot;&gt;&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.malagaes.com/imagenes/articulos/IMGP3985.JPG&quot; width=450&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; WIDTH: 443px; PADDING-RIGHT: 8px; HEIGHT: 275px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://www.unsoldeciudad.com/images/noticias/abierto-el-plazo-de-presentacion-de-ofertas-de-la-feria-de-los-pueblos-de-fuengirola-2012.jpg&quot; width=448 height=299&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Pasacalles en la Feria de Los Pueblos de Fuengirola
Fotografía • www.jeronimoalba.com&quot; src=&quot;http://www.andaluciadeviaje.es/visitfotos/400px/2009-11-15ba4747.jpg&quot; ?title=&quot;Pasacalles en la Feria de Los Pueblos de Fuengirola
Fotografía • www.jeronimoalba.com&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 17:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اره دختر ها! سرتان را بالا بگیرید!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; PADDING-RIGHT: 8px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://data.whicdn.com/images/16525651/take_me_as_i_am__or_not_at_all_by_lvbxo-d34dp95_thumb.jpg&quot; width=240 height=200&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه مشکلی دارم من که پسر ها دچار سوء تفاهم میشوند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا کسی با من نمیمونه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکنه من به اندازه کافی زن نیستم؟نکنه باید خانم تر باشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکنه جذابیت زنانه ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا به خاطر من نجنگید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه من چمه؟شاید زشتم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید اگر ...شاید....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر میکنم همه ما موقع جدایی این سوال ها را از خودمان میپرسیم .طبیعی هم هست.مهم اینست که توی این سوالها نمانیم.عزاداریمان را که کردیم خودمان را جمع کنیم.یادمان باشد که هر چیزی که هستیم همانجوری که هستیم قابل ستایش است.در حقیقت باید یاد بگیریم که به  بفرستیم برود به جهنم هر کس که ما ها راهمانطوری که هستیم نمیپسندد.نمیگویم دنیا پر از مرد هاییست که ما را همینجوری که هستیم دوست دارند و این یکی را فرستادید به جهنم ان یکی دم در ایستاده با دسته گل!!!.نه! در حقیقت تعداد مردانی که زن ها را خارج از چارچوب سنت بخواهند بخصوص توی جامعه ما خیلی کم است و رها کردن این یکی ممکن است معنایش تنهایی باشد.اما این دلیل نمیشود به خودمان، به زنانگیمان یا جذابیتمان شک کنیم.اگر به نظر پسری جذاب نمیرسیم مشکل آن پسر است که  لابد زن برایش موجود مظلوم مو طلایی ای است که گوشه آشپزخانه موهایش سفید میشود .عروسکی که میشود برد در مهمانی هایی که مردها در آن از سیاست و زنها از کهنه بچه و مانیکور ناخن حرف میزنند و باهاش پز داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مردی نمیخواهد با ما بماند مشکل خودش است.اگر از بودن کنار ماها لذت نمیبرد و به خاطر ما نمیجنگد مشکل خودش و ذهنیت خودش است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار بار گفته ام که: مرد ایرانی باید بدود چون زن ایرانی دارد بد جوری جلو میزند.نمیگویم ما زنهای ایرانی هم تحفه ای هستیم.نه! نیستیم. ما هم باید روی خودمان کار کنیم و کمک حرفه ای بگیریم تا بهتر و بهتر باشیم .اما در عین حال نباید یادمان برود که دستاورد هایمان توی فشار و خفقان و خشونت  واقعا جای افتخار وغرور دارد و که اینکه مردی ما را نخواهد یا برایمان نجنگد معیار خوبی و بدی و زن بودن یا نبودن ما نیست .خیلی مرد ها دلشان میخواهد به ما بقبولانند که ما مشکل رفتاری داریم یا زن نیستیم به اندازه کافی، یا طبیعی نیست رفتارمان....چون این راه ساده تریست.خشونت کردن با ما که قرنهاست زیر بار خشونت خم شده ایم و سریع میپذیریمش خیلی ناجوانمردانه و در عین حال خیلی آسان است(کسانی که خواننده جدید وبلاگ هستند باید نوشته های قدیمی را بخوانند درباره خشونت .بحث خیلی گسترده است).من فکر میکنم زن بودن  این مدلی مرد ها را میترساند.زن بودن انتخاب شده.با تحلیل و با تعقل. عروسک نبودن.مادر نبودن مرد ها را میترساند. یک جور موضع دفاعی است یک جور حس غریزی برای بقای  روابط قدرت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما را رها میکنند تا تنهایی ماها را &quot;آدم &quot; کند. پشت ما نمی ایستند تا بخوریم زمین و عقلمان بیاید سر جا.ما را مسخره میکنند و بهمان میفهمانند که ما زیبا و لایق عشق نیستیم نه چون دوستمان ندارند بلکه چون دوست داشتن را بلد نیستند. دوست داشتن برایشان بازی قدرت است. هر کسی آوانس بدهد می بازد و گفتن دوستت دارم یا تحسین زنی که &quot;خودش به اندازه کافی پر رو است&quot; (به عبارت دیگرخودش از پس زندگیش برمیاید) باعث میشود ان زن &quot;از ان چیزی که هست هم پر رو تر&quot; بشود و&quot; دیگر نشود جمعش کرد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش یکی از دوستان آقا کاری از من خواسته بود.که برایش انجام ندادم.دلم نخواست انجام بدهم.به همین سادگی و موردی ندیدم برای انجامش. بهش گفتم که من منشی شخصیش نیستم و که کارش را خودش انجام بدهد .بگذریم از حرفهایی که رد و بدل شد بابت سر باز زدن من از کاری که وظیفه ام نبود .بازگفتنشان اهمیتی ندارد.جالب اخرین نامه بود که در آن  از من با لحنی مقتدرانه خواسته بود که معذرت خواهی کنم. حرفی که زده بودم اما بخشی از من بود شاید بد بود.بله! اما بخشی از بودن من بود.بخشی از خود خود من. کی گفته اصلا که من همیشه باید خوب و خدمتگزار باشم؟ یک دفعه احساس کردم یک موجود پر قدرت و سر بلند در من سر بر میدارد.یک زن جنگجو . احساس کردم نمیخواهم معذرت بخواهم به خاطر گناهی که نکرده ام. احساس کردم که از من میخواهد که به خاطر چیزی که هستم معذرت بخواهم. به خاطر ویژگی هایی که دارم. و من نمیتوانستم این کار را بکنم.آنوقت بود که فهمیدم خودم را واقعا دوست دارم. یعنی فهمیدم که دارم یادم میگیرم خودم را دوست داشته باشم.همین خود اشفته ی گاها بد خلق را با همه ی ویژگیهایش.میدانم که عیب زیاد دارم.اما وقتی بخواهند سرم را به زور خم کنند سرم را خم نمیکنم.من دارم یاد میگیرم که همانطوری که هستم دوست داشتنی است. .که باید بهتر باشم اما نباید بگذارم هیچ مردی تحقیرم کند.چه رابطه عاشقانه باشد.چه دوستانه و چه کاری. من فهمیدم و این آگاهی های یک دفعه ای همیشه من را خوشحال میکند.مثل پیدا کردن پول توی یک کیف یا کت قدیمی است ...ذوق میکنی.درد خود کم بینی من، درد معذرت خواهی های مدامم از کارهای کرده و نکرده انگار خیلی بهتر شده است من دختر قویم را داخل  روح کهنه ام پیدا کرده ام.نمیگویم نیست لحظاتی که بایستم و خودم را سرزنش کنم که : چرا فلان حرف را زدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هست. اما اصول کلی شخصیتم را همینجوری که هست دوست دارم و به خاطرشان از هیچ کس معذرت نمیخواهم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا هم فکر میکنم چیزی که هستم باید بهش افتخار کنم.نه چون فوق العاده یا بی نقص است.چو ن انتخابش کرده ام.خودم ساخته امش.با ناملایمت.بی پولی ، بی منزلتی و بی عشقی  ذره ذره اش را ساخته ام تا این آدمی شده ام که الان هستم.بنا براین به خاطرش از هیچ احدالناسی  معذرت نمیخواهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این دو تا بحث را میخواهم اینجوری به هم پیوند بدهم که اگر مردی من را نمیخواهد نخواهد.یا یک قدم عقبتر برویم.من آن مردی را که من را اینجوری که هستم نمیخواهد به جهنم حواله میکنم شما هم همین کار را بکنید .با قدرت . من مردی را که باهام مثل جنس دوم رفتار کند نمیخواهم.مردی که من راتحسین نکند.که عاشقم نباشد.که به من نگوید دوستم دارد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم خیلی هایتان این روزها جدا شده اید یا در شرف جدایی هستید. سرتان را بالا بگیرید.اگر به خاطر چیزی که هستید طرد شده اید به خودتان افتخار کنید.یادتان  باشد که مشکل را توی این نجویید که چرا خوب نبودید.چرا زن نبودید ..چرا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این دنبال مشکل بگردید که چرا این مرد را انتخاب کردید که دوستتان نداشت و شما را نمیخواست .یاد بگیرید خودتان را دوست داشته باشیدو باور کنید که لایق دوست داشتن هستید. اگر قرار است خودمان را تغییر بدهیم باید معیارهایمان را در انتخاب پارتنر تغییر بدهیم  نه  شخصیت  یا شیوه زیستمان را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی آسان نیست.من هیچوقت ادعا نکرده ام. که آسان است .خیلی وقتها حتی قشنگ هم نیست.تنها هم میمانیم. اما سرمان را بالامیگیریم غرورمان را نگه میداریم .آره دخترها! سرتان را بالا بگیرید. اگر بدترین موجودات جهان هم باشیم مهم نیست ، ما خود خودمان هستیم و همین همه جهان است.باور کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*فکر میکنم این نوشته را به کسی بدهکارم که بودنش کلی معنای بودنم را این روزها عوض کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 01:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Alone And Happy Wallpaper&quot; src=&quot;http://free-mobile-wallpapers.mobilclub.mobi/sites/default/files/img-wallpapers/Alone_And_Happy.jpg&quot; width=211 height=250&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی واقعا تجربه بدی است. تجربه سختیست که در را باز کنی و خانه سرد و ساکت باشد...که هیچ کس منتظرت نباشد.که تو منتظر هیچکس نباشی.که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود من سالها ازتنهایی ترسیده ام.خیلی وقتها خیلی حرفها را نزده ام وخیلی کار ها را نکرده ام از ترس تنهایی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه عمرم از باز کردن در و برگشتن به خانه ای خالی و تاریک ترسیده ام.از پیرشدن در تنهایی.از بوی خانه ی خالی.از سایه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما راستش گذر زمان به من نشان داده که چیز هایی بدتر از تنهایی هم هست...یعنی تنها نبودن هایی هست که هزار بار بدتر از تنهایی است. توی کتاب از طرف او اثر دسس پدس یک جایی دختر داستان با مردی که عاشقش است ازدواج میکند.بعد از مناسک زناشویی(نمیخواهم وبلاگم به خاطر کلمه سانسور بشود!!!) مرد پشتش را میکند به دختر و میخوابد و دختر احساس میکند&quot; که پشت دیوار شانه های مرد گیر افتاده است&quot; .بله دقیقا از همین حرف میزنم.از این گیر افتادن پشت شانه های یک نفر دیگر.ربطی به زن یا مرد بودنش ندارد.اینکه وقتی طرف خوابست بهش نگاه کنی و هیچ حسی نداشته باشی جز تکرار این جمله که &quot;من را نمیفهمد&quot; یا&quot; من را نمیخواهد&quot; یا&quot; نمیخواهد کنار من این رابطه را بسازد&quot; .میگویم وقتی طرف خواب است چون وقتی طرف بیدار است چیز هایی هست که نمیگذارد ما به این فکر کنیم. به جای اینکه طرف را ببینیم ،میمیک های جذاب، صدای خوب و اداهایی را میبینیم که ما را جذبش میکنند و نه آن کنه وجودی که دیگر هیچ چیز ندارد تا به ما بدهد . حقیقت اینست که خیلی وقتها بهتر است دستت را دراز کنی توی تخت و خلا باشد تا شانه های کسی که میدانی تکیه گاهی نیست برایت... بهتر است رخنتخواب سرد باشد از تنهایی جای اینکه تقسیمش کنی با سرمایی که روحت را ذره ذره میخورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها بودن هزار  بار بهتر است از باز کرن در خانه ای که تویش کسی منتظرت است تا به تو بگوید که به اندازه کافی خوب نیستی.که لایق دوست داشته شدن نیستی.کسی که نمیخواهد کنار تو رشد کند.اینها را روی تجربه شخصی نمیگویم .اینها را منی میگویم که کنار طرفم واقعا خوشبخت بوده ام و که طرفم آدم فوق العاده ای بوده. اما باز هم تنهایی نه ترس دارد ونه غم برایم. یک چیز درونی است این.اینکه یاد بگیریم خودمان از خودمان راضی باشیم. مستقل باشیم.خودمان را دوست داشته باشیم.برنامه های شخصی داشته باشیم.دوستان خودمان و هویت مستقل خودمان را داشته باشیم. اینها همه تنهایی را کمرنگ میکند.تنهایی یک مفهوم ساختگی است .وجود خارجی ندارد که. تنهایی  واقعی وقتیست که کسی نفهمدت.کسی بهت گوش نکند. تنهایی فقط یک کلمه است که ما اختراعش میکنیم تا تصمیم به جدایی نگیریم .ما را از بچگی با تصویر هایی از عمه بزرگ هایی که کارشان به خانه سالمندان کشیده چون مجرد و بی بچه بوده اند و از نوه  خاله هایی که سه نسل پیش  از تنهایی دیوانه شده اند و زنانی که طلاق گرفته اند و هزار تا نا امنی برایشان پیش امده و مردانی که طلاق گرفته اند و معتاد شده اند ترسانده اند تا ساختار خانواده را به هر قیمتی حفظ کنند.چرا؟چون خانواده اولین جاییست که ما تویش اطاعت کردن را یاد میگیریم و سیستم ها همیشه نیاز دارند مفهوم اطاعت را بازتولید و نهادینه کنند تا بتوانند ادامه بدهند به بقایشان . آن تنهایی ای که ازش میترسیم وجود ندارد.یعنی به آن سیاهی و تلخی که فکرش را میکنیم و ازش میترسیم وجود ندارد... تنهایی بهتر است از اینکه کنار کسی باشی و باز تنها باشی. بودن با کسی که نمیفهمدت،نمیخواهد تو پیشرفت کنی ، خشونت میکند با تو، دوستت ندارد و بهت متعهد نیست ... کسی که نخواهد با تو حرف بزند یا نخواهد به تو گوش کند.کسی نخواهد بداند توی این دل صاحب مرده چی میگذرد. تنهاتری وقتی کسی هست و این چیز ها نیست....&lt;/P&gt;این تجربه شخصی من است که باز کردن در خانه  ای خالی و وارد شدن به سرمای تنهایی بدترین چیز دنیا نیست.میشود بخاری را روشن کرد.یک چای گرم درست کرد....میشود با خود تنها بود و تنها نبود. ما برای خوشبخت بودن احتیاج به پارتنر هایی که ما را همانجور که هستیم نمیخواهند نداریم. یادمان باشد.ما آزادیم.ما آزادتر از آن هستیم که فکر میکنیم....و برای خوشبخت بودن فقط و فقط به خودمان احتیاج داریم . </description>
<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 14:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو رو خدا من رو دوست نداشته باشید!!!</title>
<link>http://baryeto.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-BOTTOM: 8px; WIDTH: 362px; PADDING-RIGHT: 8px; HEIGHT: 423px; PADDING-TOP: 8px&quot; id=il_fi src=&quot;http://i404.photobucket.com/albums/pp130/julioc96/tumetro/imagenes/emos/love_me77820.jpg&quot; width=376 height=496&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1.تو رو خدا من رو دوست داشته باشید.کاری رو میکنم که شماها میخواهید.درسی رو میخونم که شماها میخواهید این لباس بده؟باشه اون بلند تره رو میپوشم. دیر نیام خونه؟اخه...باشه دیر نمیام.مهمونی نرم ؟ باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; .کسی رو انتخاب میکنم که شماها بپسندید .رشته ای که شماها بگید میخونم خجالت می کشید من ادبیات بخونم؟باشه میرم مهندسی....بچه؟عمه بهت گفته من جاقم کوره تو خجالت کشیدی ؟...اره وقت بچه دار شدنمه بچ دار میشم...خونه؟ دختر خاله آزیتا خونه خریده ؟...اره خونه میخرم قسط میدم.تا خرخره.سفر نمیرم.وام میگیرم....مهمونی خونه ی خاله ی نوه عمه ی بابا؟ اخه...باشه میام اره میام. تورو خدا فقط دوستم داشته باشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2.دوستم داشته باش.باید خنگ باشم که من رو بخواهی؟خودم رو میزنم به خنگی .عیبی نداره.باید توی جمع ها خفه بشوم؟باشه خفه میشوم.دوست نداری من ازت جلوتر باشم؟باشه سر کار ازخودم توانایی نشان نمیدهم ..بچه...مامانت اینها بچه میخواهند؟اره خوب بچه دار شیم. این لباس بده؟باشه چیزی رو میپوشم که تو میخواهی.از اون دوستم خوشت نمیاد؟باشه...با زن دوست تو رفت و آمد میکنم.همه چیز به اسم تو باشه؟اشکالی نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو کارهای خونه کمک نمیکنی ؟همه ی مردها همینجورند.تورو خدا فقط من رو دوست داشته باش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3.این درس رو بخون من همیشه آرزو داشتم مهندس بشوم به خاطر بابا ت معلم شدم .من زندگیم رو فدای تو کردم.این لباس رو نپوش.مگه تو خرابی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دختره کیه باهاش میگردی؟مگه دختر اقای قلانی دوست بابات چشه؟همون رو بگیر. من زندگیم رو به پات گذاشتم .دوستم نداری دیگه. وقت بچه دار شدنت میگذره ها هر کس به من میرسه یه نیشش وکنایه می زنه.به جای اینکه پولاتون رو خرج سفر کنید یه خونه بخرید.به فکر آینده باشید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من قبل از مردن میخواهم بچه ی تو رو ببینم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سیر باطلیست که خیلی از ما در زندگی طی میکنیم. توی همین لحظه خیلی هایمان با رضایت توی همین لجن داریم دست و پا میزنیم.توی لجن احساس گناه کردن نسبت به والدینمان و احساس گناه ایجاد کردن  توی بچه هایمان را میگویم. باج عاطفی گرفتن از آدم ها یی که بنا بر وظیفه دوست داریم  و گدایی محبت از انهایی که ما را باید دوست داشته باشند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از ما اینجوری زندگی میکنیم. تحقیر را می پذیریم و بد بختی را به عنوان جزیی لاینفک از زندگی قبول میکنیم.بعد ها، وقتی بچه دار میشویم میخواهیم انتقام نکرده ها و نداشته هایمان را از بچه بگیریم.شاید چون بچه تنها دارایی ماست یا شاید هم همان رابطه هایی را  باز تولید میکنیم که یادمان داده اند.هیچوقت فکر کرده اید قربانی بودن نقش ساده تریست در زندگی تا جنگنده بودن؟ ما با انتخاب نقش قربانی از خودمان سلب مسوولیت میکنیم و به جای اینکه خودمان رویاهایمان را زندگی کنیم بچه مان را مجبور میکنیم رویاهای ما را زندگی کند.به همین ترتیب هر کسی رویای نسل قبلش را زندگی میکند همه بد بختند و اگر کسی راهی متفاوت برود طردش میکنیم.در ظاهر برای زیر پا گذاشتن عرف.اما در باطن به این خاطر که میدانیم  خوشبختی او مارا بیشتر یاد بدبختی خودمان می اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه حلش خیلی ساده است.باور کنید ربطی به اینکه پدر و مادر روشنفکر باشند یا نباشند هم ندارد.همه ی پدر و مادر ها اگر بهشان اجازه بدهی می خواهند همین کار را باهات بکنند .هر پارتنری توی دنیا هم قابل جایگزینی است .دوباره وارد این بحث نمیشوم که سرکوب ویژگی نهاد خانواده است و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط میخواهم بگویم که رویای خودتان را زندگی کنید.نهایتا از دستشان میدهید.خوب که چی؟داشتن زورکی آدمهایی که خودتان را دوست ندارند و شما را مشروط دوست دارند به چه دردی میخورد؟مطمئن باشید آدمهایی هستند که شما را همینجوری هم دوست داشته باشند. از تنهایی نترسید. مبارز بودن باعث میشود احساس خوشبختی کنید  وبعد هم لازم نیست از بچه تان انتقام بگیرید .یک جایی یک کسی باید این چرخه را بشکند.مقابل پدر، مادر  و همسرانی  که میخواهدند شما را به بند محبتشان اسیر کنند و مثل عروسک خیمه شب بازی تکان بدهند بایستید  مقابل مرد هایی که شماها را احمق و نفر دوم میخواهند .این آدمها نبودنشان توی زندگی آدم از بودنشان خیلی بهترا ست. راستش اگز چند ماه پیش بود مینوشتم تنهایی درد دارد.سخت است اما می ارزد.حالا میگویم تنهایی فقط یک توهم است.ما را از تنهایی ترسانده اند که بند ها را پاره نکنیم.اصلا تنهایی ای در کار نیست . این آدمهایی که ما را اینجوری میخواهند مثل ویروسند .بهشان بگویید : لطفا من را دوست نداشته باش و بگذار من خودم باشم... با خودمان بودن وقتی آزادیم اصلا تنهایی نیست.بگذریم از اینکه آدمهایی هستند که ما را همینجوری آزاد دوست داشته باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس نوشت .۱.سمیرا جان یک ایمیل بگذار که من بتوانم جواب سوالت رو خصوصی بدهم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. یکی از خواننده هام برام یک کامنت خیلی فوق العاده گذاشته بود.درباره اینکه من بهش انرژی میدهم ...راستش اینقدر پر از احساس بود که گریه کردم.خواستم بگم مرسی بچه ها.از همتون ممنونم.میدونید که من بدون شماها ک هاین وبلاگ رو میخوانید زندگیم خیلی بی معنی میشه و اگر نوشته هام بتونه باعث بشه یک کمی زندگی رو بهتر ببینید و بابت زن بودن احساس غرور کنید من احساس میکنم وظیفه ام رو در زندگی انجام داده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***خیلی پس نوشت: بچه ها وبلاگ به من اجازه نمیده کامنت بگذارم مثل بقیه خواننده ها!!!واقعا که ماشالله به این بلاگ فا!!!.هر کسی هر مطلبی داره میتونه برای من بفرسته.من اگر  اون مطلب در راستای خطوط وبلاگ باشه مطلب را چاپ میکنم.همانطور که قبلا هم کرده ام.منتهی برای دعوا راه انداختن سر پسرا شیرن...دخترا موشن یا بر عکس وبلاگ های دیگر کم نیستند که از قضا پر خواننده تر هم هستند . وبلاگ یک دفترچه یادداشت شخصیه.نه سایته و نه تریبون رسمی.بنا بر این من هر چیزی رو که بخوام توش چاپ میکنم و این وبلاگ برای کسانی نوشته می شود که میدانند یک جای کار خراب است و میدانند که  نه فقط بقیه بلکه خودشان هم بخشی از این ساختار محنت زده هستند.این وبلاگ زنی است که حقیقت را نمیداند فقط دنبالش میگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 03:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>baryeto</dc:creator>
<guid>http://baryeto.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

